تحلیل آمار سایت و وبلاگ اردیبهشت 91 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

----------

سفر با قطار رو خیلی دوست دارم...

دیدید بعضی از این سریال هایی رو که چند تا، یا بعضاً یک، بازیگر ثابت دارن؛ و بعد توی هر قسمت یه سری ماجراها برای این بازیگر ثابت پیش می یاد، با یه سری آدم ها آشنا می شه، چیزای جدیدی یاد می گیره، و سرانجام در آخر اون قسمت از سریال هرکس می ره پی زندگی خودش، و باز هم بازیگر ثابت می مونه و خودش و خاطرات و تجربیاتی که از بودن با اون آدما کسب کرده...

با قطار که سفر می کنم دقیقاً حس همون بازیگر ثابت رو دارم!
هر سفر با قطار یک قسمت از سریالی ه که بازیگر ثابت زندگی من توش ایفای نقش می کنه..

خیلی قشنگه.. این که 15-16 ساعت رو با چند تا آدم غریبه زندگی بکنی! توی این زمان از حرف هایی که رد و بدل می شه کم کم باهاشون آشنا بشی.. با اتفاقات و ماجراهایی که پیش می یاد جلو بری، چیز یاد بگیری، بخندی، غصه بخوری، شاد بشی، حرص بخوری و گاهی حسرت، از خودت ناامید بشی، به خودت ببالی و خدا رو شکر کنی، و.. و .. و... و سرانجام یک قسمت دیگه از سریال زندگیت هم تموم بشه و بازیگران مهمان زندگیت ازت خداحافظی کنن و برن دنبال کار و زندگی شون...

و این یعنی قطار زندگی!
سریال پر ماجرای قطار زندگی...

چه بی خیال سفر می کند قطارِ جهان
قطار ِ خاطره، اندوه، اشتیاق، انسان...


---
بذارید با بازیگران مهمان سفر دو روز پیشم آشناتون بکنم!
و در واقع خلاصه ای گذرا بگم از یک قسمت از زندگیم که دو روز پیش گذشت...

راستش آدمای این قسمت از قصه ی ما خیلی چیز خاصی برای تعریف کردن ندارن!
البته چه حرف مسخره ای زدم! زندگی هر آدمی رو می شه توی صدها کتاب نوشت!
حتی از همین چند ساعت سفر می تونم صفحه ها تعریف بکنم..
اما خب به هر حال این سفرم به نسبت بعضی از سفرهایی که تا الآن هیچ وقت فرصت نشد درباره شون بنویسم کم ماجراتر بود..

پس بذارید فقط چند تا سکانسش رو براتون برجسته بکنم!

سکانس اول، کوپه ی خالی قطار، تنها برداشتی که می توان از زندگی داشت! :

وارد کوپه می شم، هنوز کسی نیومده.
کیفم رو می ذارم روی همون جای مورد علاقه ی همیشگیم، یعنی کنار پنجره، جایی که روم به جهت مخالف حرکت قطاره، یعنی قطار که حرکت می کنه من عقب عقب می رم! شاید اگر کسی من رو روانکاوی بکنه ریشه ی این علاقه رو مثلاً در این ببینه که یه وقتایی دوست دارم زندگیم به عقب بره و... و در واقع این رو یه جور مقاومت در برابر حرکت همیشه رو به جلوی زندگی تعبیر بکنه!! چه می دونم شایدم دلیل دیگه ای داره! شاید هم چون...

قطار، می رود آهسته روی ِ ریل دلم
قطار، می رود اما خلاف ِ میل دلم...

به هر حال می شینم روی صندلی ای که خب البته این بار شماره ش با شماره ی بلیطم هم یکی ه! (اگرچه معمولاً توی سفر با قطار کسی به شماره ی صندلی چندان اهمیتی نمی ده، یا بهتره بگم هیچ اهمیتی!)

چادرم رو درمیارم و می ذارم روی کیفم، و بعد کفشامو در میارم و می رم روی صندلی، «کوله بار سفرم» رو بلند می کنم و می ذارمش اون بالا که مخصوص اسباب سفر مسافرای این قطاره..

می یام پایین و دوباره کفشام رو می پوشم، یه کم خودم رو صاف و صوف می کنم و می شینم سر جام.

چند دقیقه بعد اولین بازیگر مهمان وارد می شود!

می شینه روبروم، یعنی پیش پنجره و جایی که قطار زندگیش اون رو رو به جلو ببره! شاید اون مصمم تر داره سفر می کنه و می خواد تو زندگی فقط به جلو بره! شایدم چاره ای نداره، خب من اون یکی جا خوبه رو گرفتم (که هم منظره ی زندگی از توش پیداست و هم با خلقیات انسان زمینی جور درمیاد..)!

داره با موبایلش حرف می زنه، از حرفاش می فهمم که یه بلیط دیگه هم داشته (ظاهراً مال مادر شوهرش بوده که به دلایلی سفرش کنسل شده) و این که اون هم توی راه آهن بلیط رو به یه نفر دیگه فروخته؛ اما نه، انگار به دو نفر دیگه! دو نفری که بی بلیط مونده بودن و فعلاً همون یه بلیط رو غنیمت دونستن تا ببینن برای نفر دوم چه کار کنن! (گاهی سوار شدن به قطار زندگی و ادامه ی سفر باهاش خیلی هم ساده نیست!)
چند دقیقه بعد دو تا خانم وارد می شن (همون دو نفری که شرحشون رفت).
معلوم می شه یکیشون با جریمه سوار شده، که البته قراره رئیس قطار در اولین فرصت (احتمالاً بعد از ایستگاه قم) براش یه جای خالی پیدا کنه!

تا الآن شدیم چهار نفر با سه بلیط، و اون دو خانم که خواهر هم هستن دعا می کنن نفر چهارمی برای کوپه ی ما در کار نباشه که هر دوشون همون جا بمونن.
اما سه چهار دقیقه تا حرکت قطار مونده که نفر چهارم هم وارد می شه!!
و می شیم 5 نفر.
(و تا آخر سفر همچنان هر 5 نفر با هم می مونیم، چون جایی که آخر شب برای اون یکی باز می شه از نظرش مناسب نبوده و برمی گرده.)

خلاصه 5 نفری می شینیم توی کوپه ی چهار نفره..

و قطار ِ همیشه رو به جلوی زندگی آروم آروم به راه میفته...

سکانس بعدی، قطار برای نماز می ایستد، تنها برداشتی که می توان از زندگی داشت! :

توی زندگی گاهی باید برای یه کارایی که لازم و بلکه واجب ه، چند دقیقه ای از قطار پیاده بشی، حرکت افقی زندگی رو متوقف کنی و سعی کنی یه کم هم رو به بالا حرکت کنی.. یا اگر مثل من این قدر ضعیفی که بالا رفتن برات سخته، لااقل با جماعتِ رو به بالا همراه بشی بلکه در زمره ی اون ها به حساب بیای...

با این استرس همیشگی که یه موقع از قطار زندگی جا نمونم، قبلاً وضوم رو گرفته بودم (توی زندگی گاهی بد نیست یه کارهایی رو جلو بندازی تا خیالت راحت تر باشه!)

وارد نمازخونه ی نسبتاً کوچیک و شلوغ می شم و به زور جایی برای خودم پیدا می کنم..
می خوام بایستم به نماز که دخترخانم جوانی بهم می گه: ببخشید خانم شما قبلاً کانون زبان نمی رفتید؟!
و ذهنم به سرعت 10-11 سال به عقب برمی گرده.. و می شناسمش! اما اسمش یادم نمی یاد!
- بله بله شناختم! :)  فقط اسمتون خاطرم نیست متأسفانه! اما یادمه از همه ی ما کوچیک تر بودی :)
- مستوره هستم.
- آهان آره، یادم اومد!
(اون اسم من رو هم یادش بود..)

مجالی برای صحبت بیشتر نیست، اگر دیر بجنبیم از قطار زندگی مون جا می مونیم..
نماز می خونیم و می ریم بیرون، موقع خداحافظی بهش می گم ببخشید فامیلت رو هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد..
می گه: م. م. هستم :)
من بعد از 1-2 ثانیه فکر به این که این فامیل اصلاً برام آشنا نیست: مطمئنی اشتباه نمی کنی؟! انگار فامیلت یه چیز دیگه بودا!! :دی
در حالی که انگار متوجه لحن شوخیم نشده، یه کم جا می خوره که: یعنی چی؟
که با لبخندم اون هم می خنده..

خدایی اولش فامیلش به نظرم خیلی غریب اومد، یعنی حس می کردم فامیلش چیز دیگه ای بوده، اما جدا که شدیم، یه کم که فکر کردم دیدم نه انگار اشتباه نمی کنه :دی
فرداش موقع نماز صبح که دوباره دیدمش خواستم بهش بگم که اشتباه نکرده، اما دیگه روم نشد! :دی

سکانس آخر، قطار در ایستگاه پایانی.. ، تنها برداشتی که می توان از زندگی داشت! :

این قسمت از فیلم هم داره تموم می شه.. بازیگران مهمان زندگیم دارن وسایلشون رو جمع و جور می کنن، و بازیگر ثابت نیز.

سرعت قطار کم می شه.. موزیک پایانی فیلم که از چند ثانیه زودتر شروع می شه چیزی نیست جز همهمه ی مسافرای کل قطار که دارن آماده ی پیاده شدن می شن...

و قطار می ایستد...

با خانوم های هم کوپه ای که انصافاً همسفرای خوبی هم بودن (که متأسفانه دیگه نشد، یعنی طولانی می شد که بخوام در موردشون صحبت کنم) خداحافظی می کنیم، دست می دیم و تک تک از کوپه خارج می شیم...

من هم «کوله بار سفرم» رو به دوش که نه، اما روی چرخ هاش می کشم و از قطار پیاده می شم...

یه دوربین از اون بالا داره نگاهم می کنه...

نگاهم می کنه و کم کم تصویر دورتر و دورتر می شه...

و همراه با تیتراژ که داره بالا می ره، و در میان همهمه ی مسافران، بازیگر ثابت زندگی من هم به مسیر زندگی خودش ادامه می ده..

مسیری نامعلوم که...


--------------
پ.ن.1. هیچ وقت فراموش نکن، این که تو هم هر لحظه بازیگر مهمان زندگی کسانی هستی که سر راهشان قرار می گیری! پس در توقف کوتاهی که در زندگیشان داری، تأثیرگذار باش، بیاموز، بخندان، دلی را شاد کن؛ و برو...

پ.ن.2. هر دو بیت شعر در متن سروده ی جواد کلیدری هستن، از کتاب تازه منتشر شده ی «قطار ساعت هفت»، که البته کتاب رو ندارم، و شعر کامل مربوط به ابیات بالا هم توی نت یافت نشد.

پ.ن.3.
همیشه دلم می خواسته و می خواد این قصه های سفر با قطارم رو بنویسم، البته مفصل تر.. این قدر آدمای جورواجور توی این سفرها دیدم و این قدر ماجراهای خاص یا جالب یا عجیب یا بد یا... که دلم می خواد روزی تک تکشون رو قصه ای بکنم... و حتی شاید به عنوان یک مجموعه قصه و کتابی درشون بیارم...
اگرچه جزئیات خیلی از داستان هایی که واقعاً خاص هم بودند (لااقل از دید خودم) رو فراموش کردم...

اما خب قطار زندگی همچنان در حرکته، و هزاران ماجرای دیگه که انتظارمون رو می کشن...

پ.ن.4.
مطلب مرتبط:  نقطه، سر ِ خط ِ زندگی...

پ.ن.5.


قطار می رود...
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و هم چنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...

قیصر امین پور



[ چهارشنبه 91/2/27 ] [ 1:26 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

------------------
پیشاپیش از طولانی بودن این پست پوزش می طلبم!
------------------

یکی از کارهایی که معمولاً (و نه همیشه) وقتی بی حوصله هستم سرحالم می یاره آشپزی ه!
از جنبه ی خوردن و اینا به این حرفم نگاه نکنیدا!
یعنی اغلب خوردن غذا اون قدری برام جذابیتی نداره که درست کردنش داره!
آشپزی هم یه دنیایی ه واسه خودش، یه کاری ه که همیشه می تونی توش ابتکار و نوآوری داشته باشی، یعنی سرگرمی ای ه که کلاً تمومی نداره!

چند روز پیش اما...
ناگهان حس کردم دیگه آشپزی هم دلم رو باز نمی کنه..

داشتم فکر می کردم خب چرا؟
خب تو که همیشه غذا درست کردن رو دوست داشتی؟
پس چت شد یهو؟

داشتم بی خیال جواب سؤالم می شدم که یهو فهمیدم چرا!

هوم..

خب وقتی 20 و چند روزه اومدی تهران و داری فقط و فقط برای خودت آشپزی می کنی، بایدم خسته بشی!

اگرچه قبلاً هم یه حسی رو به صورت ضمنی داشتم، اما یهو شدیداً و واقعاً این حس رو درکش کردم! این که غذا وقتی بهت می چسبه که توی جمع باشی...
خدا وکیلی غذا خوردن یه کار جمعی ه!

آشپزی وقتی کیف می ده که داری برای یه جمع (ولو کوچک) غذا درست می کنی..

توی این 20 و چند روزی که این جام، تا این لحظه احساس بی حوصلگی نکرده بودم، چون این قدر سرم شلوغ بوده که وقت این حس ها رو نداشتم!
اما نگو این حس درم بوده و خودم نفهمیده بودم...
یعنی این قدری سرم شلوغ بوده که حس خستگی و بی حوصلگی فرصت نکرده بوده از عمق وجودم بیاد به سطح.. اما به هر حال وجود داشته..

یه کم فکر می کنم و یادم می یاد...
آره! چند روز پیش هم که یهو هوس آش رشته کردم و دست به کار پختنش شدم، از همون اولش حس غریبی داشتم.. این که آش از اون غذاهایی ه که تنها خوردنش به آدم نمی چسبه! لااقل من این حس رو دارم...

درست که شد، گفتم کاش اصلاً آش نمی پختم...
دلم برای خونه تنگ شد...


(بی حوصله بودم و حال نداشتم قشنگ تزئیینش کنم.. وگرنه این قدرم بی سلیقه نیستم :دی)


یا مثلاً الآن بوی قرمه سبزی ای که دارم برای فردام می پزم مستم کرده!
یعنی دیوانه کننده ست بوی این غذا!
اما می دونم فردا که بشه، خوردن این قرمه سبزی هم چندان بهم نخواهد چسبید!

تا 12 روز دیگه هم که این جام همینه...

این روزا غذاهام اتفاقاً خوشمزه هم می شن؛

اما عطر و بوی غریبی دارن...

------------------
پ.ن.1.
چند روز پیش که وقت نکرده بودم آشپزی کنم، زنگ زدم به یه رستوران و سفارش غذا دادم.

غذا رو که آورد، دیدم انگاری نرخاش یه کم گرون تر شده، اما خب این روزا این چیزا تعجبی نداره!

غذا رو خورده بودم که یهو از فاصله ی حدود یک و نیم متری چشمم افتاد به قبض فروشش (که روی اوپن آشپزخونه بود) و جمله ای که پایینش نوشته شده بود.
(دیدید که معمولاً یا فال حافظ ه یا جمله ی حکیمانه!)
گفتم آخ جون فال! آخ جون پند حکیمانه! :دی

با کله رفتم سمتش و برش داشتم که بخونم! :پی

که دیدم نوشته:


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

خدایی جمله از این حکیمانه تر نمی شد!
یعنی دقیقاً توی یه جمله داره اوضاع خوشگلمون رو به تصویر می کشه!!
حالا هی بریم بگیم بحران اقتصادی اروپا!
خودمون که خدا رو شکر توی بهشتیم!!!

جالب این جاست که صبح داشت توی اخبار به عنوان مثالی برای بیچارگی اروپایی ها(!)، یه رستورانی رو نشون می داد که به خاطر این بحران های این روزا و گرونی ها و اینا دیگه مشتری نداشت!!
خودمون که...

پ.ن.2.
شاید بعضی هاتون بگید این که خیلی خوبه آدم یه مدت تنها باشه و خودش باشه و خودش.. و شاید چیزی که گفتم رو متوجه نباشید.
این حرفتون رو کاملاً تأیید می کنم، اما می گم، اگر یه مدت دور باشید از خانواده، اون وقته که شما هم مثل من غذا از گلوتون به سختی پایین می ره...

خدا خانواده هامون رو برامون حفظ کنه الهی :)

پ.ن.3.
یه نمونه ی چیزی که گفتم توی عیده!
عیدا که خونه شلوغه و همه دور هم جمعیم و خواهرا و برادرا و نوه و عروس و داماد و اینا، اون وقتا صبحونه خیلی بهم می چسبه، در حالی که در حالت عادی گاهی اوقات ممکنه اصلاً حال خوردنشم نداشته باشم! (اگرچه معمولاً به هر حال می خورم حتی شده با بی حوصلگی، اما به ندرت پیش میاد خیلی بهم بچسبه! و تازه اون مواقع نادر هم اکثراً وقتایی هستن که صبحونه ی دور همی می خوریم!)

 


[ چهارشنبه 91/2/13 ] [ 3:34 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

--------------

صفحه ی ارسال یادداشت جدید رو باز کردم و همین طوری خیره موندم که چی بنویسم..
انگار حالا کسی مجبورم کرده که حتماً بنویسم!!

راستش نوشتن توی این جا هم یه جورایی مثل زندگی می مونه.. (به خصوص برای منی که این جا رو ترجمه ی زندگیم می دونم...).. یعنی وقتی یه نیرویی هلم می ده این جا، پس باید بنویسم... مثل نیرویی که گاهی هلت می ده برای زندگی کردن، و تو باید زندگی کنی حتی اگر اون لحظه دلت سکون محض طلب بکنه...

یه لحظه تصمیم می گیرم تیک ِ نوشته ی رمزدار رو بزنم و با خیال راحت صفحه ی وب رو پر کنم از دغدغه های صفحه ی زندگیم.. اما بی خیال می شم و تصمیم می گیرم این جا هم مثل یه زندگی واقعی(!)، با حفظ ملاحظات لازم(!) زندگی کنم! ملاحظات لازمی که توی زندگی بهت تحمیل می شن و تو رو ملزم می کنن که با یه لبخند ظاهری نشون بدی که چه آدم قوی و محکمی هستی! حتی اگر در حال شکستن...

اه اصلاً ول کن این حرفا رو!

دلم می خواد یه مدت در حال سکون زندگی کنم... این قدر فکرای مختلف همین طوری نامرتب ریختن توی سرم که دارن دیوونم می کنن...
باید کله تکونی(!) بکنم! اما وقتی غرق می شی توی دنیایی از کارهای باخود و بیخود، دیگه وقت نداری حتی سرت رو بخارونی چه برسه به این که تکونشم بدی!

دلم سکون محض می خواد...
دلم سکوت محض می خواد...
دلم می خواد حتی صدای قدم های دنیا رو هم نشنوم...

خیلی خسته م...
نیاز به یه استراحت عمیق دارم...
خیلی عمیق...
دلم می خواد چراغای اضافی و آزاردهنده ی زندگی رو چند روزی خاموش کنم و به یه خواب عمیق فرو برم...
خوابی این قدر عمیق و آروم که فراموشم بشه همه ی حوادثی که انتظارم رو می کشن.. که فراموشم بشه همه ی موانعی که سر راهمن...

باید ذهنم رو رفرش کنم تا بتونم به زندگی ادامه بدم...
چاره ش یه خواب آروم و بی خیاله...
یه خواب بی دغدغه...

آهای زندگی، هیس!
می خوام بخوابم!

---------------------
پ.ن.
این روزها حجم زیادی از خدا را نفس می کشم
من مقدس شده ام
و شاید به پایان زندگی ققنوس رسیده ام
دلم برای پروانه های آبی کوچک تنگ می شود وقتی در امتداد کودکی دلتنگم
کسی مرا نخواهد فهمید
مرا زمستان با خود برده است گویا...

خوابم می یاد! حال ندارم منبع این قطعه رو بنویسم!


[ جمعه 91/2/8 ] [ 7:40 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

یه چیزی بود که می خواستم توی این آپم بنویسم، اما فعلاً حس نوشتنش نیست..

دلم گرفته بود.. دیوان حافظ رو باز کردم و...

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط ِ شراب کجاست؟
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ی ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ ِ گفت و شنید

من این مرقّع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید

عجایب ره عشق ای رفیق بسیار است
ز پیش آهوی این دشت شیر نر برمید

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که گم شد آن که درین ره به رهبری نرسید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز میوه های بهشتی چه ذوق دریاید
هر آنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید

خدای را مددی ای دلیل راه حرم
که نیست بادیه ی عشق را کرانه پدید

بهار می گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید

گلی نچید ز بستان آرزو حافظ
مگر نسیم مروت درین هوا نوزید

شراب نوش کن و جام زر به حافظ بخش
که پادشه به کرم جرم صوفیان بخشید

---------

پ.ن.1.
خواستم تنبلی کنم و غزل رو از تو نت پیدا کنم و کپی پیست و اینا، بعد توی هر سایتی که می رفتم حتی سایت های معتبر، غزل خیلی کوتاه تر از این بود!
گفتم خب حتماً اونا یه نسخه ی دیگه ی حافظ هستن و تصحیح های دیگه و اینا.. (حافظ من نوشته از روی نسخه ی غنی و قزوینی، با نگاهی به حافظ سایه)

خلاصه نشستم همش رو خودم نوشتم.

بعد گفتم بذار با عباراتی که من دارم و توی اینایی که پیدا کردم نیست سرچ کنم.
نتیجه این شد که بعد از یه مقدار گشتن و خوندن، آخرش دیدم یه جا همون غزل کوتاه تر رو نوشته و تفسیر کرده، بعد آخرش اضافه کرده که:

«آل مجتبی : در حافظ خانلری بیت آخر را در حاشیه آورده و در عوض پنج بیت دیگر اضافه دارد.»

خیالم راحت شد :دی

پ.ن.2.
چقدر محتاج دعاتون هستم..

پ.ن.3.
شهادت بانوی دو عالم، یاس نبی (ص)، حضرت فاطمه ی زهرا (س) رو به معصومین (ع) خاصه به حضرت علی.. و به فرزندش حضرت مهدی (عج)، و به همه ی جهانیان تسلیت عرض می کنم...


[ سه شنبه 91/2/5 ] [ 4:16 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 58
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 202944