ترجمه ی زندگی | ||
به نام خدای رحمن و رحیم سلام -------------- صفحه ی ارسال یادداشت جدید رو باز کردم و همین طوری خیره موندم که چی بنویسم.. راستش نوشتن توی این جا هم یه جورایی مثل زندگی می مونه.. (به خصوص برای منی که این جا رو ترجمه ی زندگیم می دونم...).. یعنی وقتی یه نیرویی هلم می ده این جا، پس باید بنویسم... مثل نیرویی که گاهی هلت می ده برای زندگی کردن، و تو باید زندگی کنی حتی اگر اون لحظه دلت سکون محض طلب بکنه... یه لحظه تصمیم می گیرم تیک ِ نوشته ی رمزدار رو بزنم و با خیال راحت صفحه ی وب رو پر کنم از دغدغه های صفحه ی زندگیم.. اما بی خیال می شم و تصمیم می گیرم این جا هم مثل یه زندگی واقعی(!)، با حفظ ملاحظات لازم(!) زندگی کنم! ملاحظات لازمی که توی زندگی بهت تحمیل می شن و تو رو ملزم می کنن که با یه لبخند ظاهری نشون بدی که چه آدم قوی و محکمی هستی! حتی اگر در حال شکستن... اه اصلاً ول کن این حرفا رو! دلم می خواد یه مدت در حال سکون زندگی کنم... این قدر فکرای مختلف همین طوری نامرتب ریختن توی سرم که دارن دیوونم می کنن... دلم سکون محض می خواد... خیلی خسته م... باید ذهنم رو رفرش کنم تا بتونم به زندگی ادامه بدم... آهای زندگی، هیس! --------------------- خوابم می یاد! حال ندارم منبع این قطعه رو بنویسم! [ جمعه 91/2/8 ] [ 7:40 صبح ] [ گویای خاموش ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |