ترجمه ی زندگی | ||
به نام خدای رحمن و رحیم سلام
یه کم بی حوصله م، پس لطفاً پراکنده گوییم رو ببخشید... یه روزایی هستن که معمولاً توی زندگی برای خود فرد مهم هستن. و یه روزایی هم هستن که در عین خاص بودن (لااقل برای خود آدم)، گاهی اهمیتشون رنگ می بازه، این قدری که از یه مدت قبلش به فکرش که میفتی، هیچ اشتیاقی برای رسیدنش نداری! و اون روز بالاخره می رسه... عزیزانت مثل همیشه بهت لطف دارن، اما تو ته دلت شاد نیست... فقط می خندی که ظاهرت شاد باشه، تا اونا هم خوشحال باشن به خوشی تو... دلت گرفته... دو ساله که توی همچین روزی دیگه خیلی شاد نیستی... تصمیم داری شعرت رو توی وبلاگ بذاری تا برای دلت مجلس ختمی بگیری از نوع تولد!! کاش یه روز هم که شده نگرش ها مثبت می شد تا آدم بتونه راحت حرف دلش رو بزنه، کاش فقط یک روز.. اصلاً به عنوان هدیه ی تولد! اما نه... کی تضمین می کنه؟... احساس غربت می کنی که حتی توی چاردیواری خودت هم باید هزارجور قیدوبند برای خودت قائل بشی... اصلاً امسال همه چی غریب شده...
پروردگارا! یا مقلب القلوب والابصار! حول حالنا الی احسن الحال! پ.ن.2. براتون سالی پر از شادی و خوشبختی و موفقیت و سرافرازی آرزو می کنم.. و دعا می کنم که هیچ وقت لبخند از لبتون و شادی از دلتون دور نشه... عید شما مبارک! پ.ن.3. [ پنج شنبه 88/12/27 ] [ 5:35 عصر ] [ گویای خاموش ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |