تحلیل آمار سایت و وبلاگ فروردین 1388 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

  

 

   به نام خدای رحمن و رحیم

 

   سلام

 

   با وجود این که این روزها برنامه ی کودک پر شده از کارتون های بزن و بکش و خشن و متأسفانه خشن پرور، و یا کارتون های فضایی و ماورایی که لا اقل من یکی مفهوم خاصی درشون نمی بینم (و بعضی هاشون حتی ارزش سرگرمی هم ندارند)، و یا کارتون هایی که اگر هم به امور مفیدی مثل ورزش بپردازند، اون رو توی تخیل گم و ارزشش رو کم رنگ می کنن (اگر اون رو از بین نبرن)، با این حال هر از چندگاهی افرادی با صلاحیت و دلسوز پیدا می شن و برای دقایقی در هفته هم که شده، این جعبه ی جادویی رو از چنگ جادوگران و موجودات فضایی در می یارن و برنامه هایی می سازن که در عین لطافت، بسیار آموزنده اند، و بعضاً مفاهیم عمیقی درشون نهفته است که حتی برای مایی که ادعای بزرگتر بودنمون می شه هم حاوی نکات ظریف و تفکر برانگیزی هستند.

 

   ما که توی خونه بچه ی کوچک نداریم، اما صبح های جمعه، از روز تعطیل استفاده می کنم و گاهی برای حفظ کودک درون هم که شده، دقایقی همراه با بچه های توی خونه(!) می شینم پای برنامه ی کودک تلویزیون.

 

   چیزی که من رو به نوشتن این چند سطر واداشت، یکی از برنامه هاییه که صبح های جمعه از شبکه ی دو پخش می شه، برنامه ای که البته اسمش رو یادم نیست، اما درش یه شخصیت عروسکی هست که به همراه چند تا بازیگر، لحظات قشنگ و آموزنده ای رو برای بچه ها می سازن.

   جریان این برنامه از این قراره که همه نگران شخصیت اصلی داستان (یعنی همون شخصیت عروسکی) هستند؛ عروسکی که بسیار کوچک و کوتاه قده! و همین قد کوتاهشه که مایه ی نگرانی اطرافیان شده... آدم های داستان، توی هر قسمت قصه ی آموزنده ای رو برای این عروسک تعریف می کنن (و خودشون نقش شخصیت های داستان رو بازی می کنن)؛ و بعد از اتمام قصه و یاد گرفتن نکته ای مفید و جدید، اون عروسک یکی دو سانتی متر قد می کشه! و همه از این قضیه خوشحال می شن! در واقع تمام دغدغه ی شخصیت های این برنامه قد کشیدن اون عروسکه، و این که اون رو از کوتاهی و کوتولگی در بیارن!

 

   اگر کمی به مفهوم این داستان ساده فکر کنیم، می بینیم که در واقع این قد ِ ظاهری عروسک نیست که با اون داستان ها بلند می شه، بلکه این روح ِ بچه هاست که با یاد گرفتن هر نکته ی آموزنده، چند سانتی قد می کشه و بلند می شه!

و حالا اگر کمی بیشتر فکر کنیم، می بینیم که ارتباط یاد گرفتن و قد کشیدن ، نه فقط برای کودکان، که برای همه ی ما صدق می کنه؛ مایی که خیلی هامون داریم از کوتولگی رنج می بریم و نیاز داریم که یاد بگیریم تا قد بکشیم...

 

   هر کتابی که می خونیم، هر دقیقه ای که تفکر می کنیم، پای صحبت هر عالمی که می نشینیم، با هر دوست دانایی که معاشرت می کنیم، توی هر نشانه و حکمتی از خداوند که دقیق و ظریف می شیم... هر کدوم وسیله ایه ارزشمند که چند سانتی متر به قد ِ روحمون اضافه می کنه...

 

-----------------------------------------

 

   پ.ن.1. توی یک قسمت، درست یادم نیست چی شد، اما انگار عروسک داستان دروغ گفت یا یه همچین کاری، به هر حال خطایی ازش سر زد؛ و اون بار عروسک قد نکشید!! تا بچه ها یاد بگیرن (و ما هم یاد بگیریم) که کارهای خطا ما رو از رشد کردن باز می دارن و به کوتولگی مون دامن می زنن...

 

   پ.ن.2. توی این برنامه ی دوست داشتنی، بعد از اتمام هر قصه ای که برای اون عروسک تعریف می کنن، یه نفر با کلی هیجان و امید ، متری در دستش می گیره تا قد شخصیت داستان رو اندازه بگیره، و همزمان با اندازه گرفتن قدش، شعری پخش می شه که درش می خونن:

   سان سان تی متر، سان سان تی متر! یکصد و بیست و سه، صد صد و ببست و سه! یکصد و بیست و چار، صد صد و بیست و چار!! و الی آخر...

   حالا بیایید ما هم هر از چندگاهی با کلی هیجان و امید ، متری در دست بگیریم و قد روحمون رو اندازه بگیریم ، و زیر لب بخونیم: سان سان تی متر... سان سان تی متر...

 

 


[ شنبه 88/1/22 ] [ 9:33 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

 

   به نام خدای رحمن و رحیم

 

   مگر حتماً باید روز مادر باشه تا به طور خاص درباره ی مادر حرف بزنیم؟ مگر حتماً باید مثلاً تولدش باشه تا ازش یادی بکنیم؟ اصلاً مگر حتماً باید روز خاص یا بهانه ای داشته باشیم تا از مادر بگیم؟

 

   مادر! امشب می خوام بدون هیچ بهانه و دلیلی با تو حرف بزنم... با تویی که وجودت بزرگ ترین دلگرمی زندگیمه...

 

   مادر! همون طور که عشق بین ما دو تا هیچ دلیلی لازم نداره، این چند خط ابراز علاقه به تو هم دلیل نمی خواد... اصلاً چه دلیلی بالاتر از همون عشق؟ چه دلیلی بالاتر از تقدّس نام و مقامت؟ چه دلیلی بالاتر از این که الآن وجودم پره از عشق به تویی که خودت مظهر عشقی؟!

 

   مادر! دلم برای خیلی چیزا تنگ شده... خودت می دونی...

   مامان! دلم برای بچگیام هم تنگ شده؛ برای اون روزای خودم و اون روزای تو... برای اون بی دغدغه گی ها...  آخ... مادر... چه روزایی بود...

 

   مامان نمی دونم از کجا بگم و چه طور بگم؟ پس بی هیچ آدابی و ترتیبی می گم که به خدا دوستت دارم...

   به خدا عاشق نگاهتم... عاشق خنده هاتم... عاشق آرامش و عاشق اون قلب با ایمان و مطمئنتم... عاشق اون آغوش گرمتم... آغوش گرمی که خیلی وقتا بهش پناه می یارم... مامان! حتماً زیاد شنیدی که اهل خونه همیشه به شوخی بهم می گن: چقدر لوسی تو! چقدر مامانی هستی! با این سِنِت هنوز هم دم و دقیقه مامانتو بغل می کنی و می بوسی!!

   مامان! به خدا حتی اگه 60 سالمم بشه، بازم فرقی نمی کنه؛ بازم پیش تو من هیچم... بازم وجودم پره از نیاز به تو ... نیاز به اون آغوش گرمت... مامان، پیر هم که بشم بازم مثل همیشه بی هیچ خجالتی خودمو توی بغلت میندازم و می بوسمت... همه ی وجودمی مامان...

   به خدا همه ی وجودمی... به خدا طاقت ندارم حتّی خار توی پات بره... مادر خودت می دونی این حرفم شعار نیست... خودت می دونی چه حالی می شم وقتی خدای نکرده ناراحتی و مشکلی برات پیش بیاد...

   می دونی که تحمّل ندارم، تحمّلشو ندارم که درد و ناراحتیت رو ببینم؛ به خدا خار توی پای تو انگار توی قلب منه... به خدا راست می گم...

   مامان از خدا می خوام همیشه بخندی... همیشه شاد باشی... هیچ مشکلی نداشته باشی...

   خدا تو رو حفظ کنه مادر!

 

   نرود خار به پایت...

 

 

   پ.ن. امشب می خواستم در یه مورد دیگه بنویسم، اصلاً شک داشتم که امشب بنویسم یا نه؛ اما حال و هوای درونم، من و کلماتم رو به این سمت کشوند...

 

 


[ جمعه 88/1/14 ] [ 2:46 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

 

به نام گرداننده ی روزها و فصل ها

 

------------------------------

هنوز که سرجای قبلت هستی؟!

نمی خوای یه تکونی به خودت بدی؟

نمی خوای پیشرفت کنی؟!

بابا سال جدیده!

یه تغییر... یه تکون...

تصمیمتو بگیر!

آهان! حالا شد!

------------------------------

  

و

سلام

 

*** سال نو مبارک  ***

 

چند ساعتیه که وارد یازدهمین روز از سال جدید شدیم...

زودتر از این حقیقتاً نتونستم برای عرض تبریک بیام. درگیر مشغله های نوروزی بودم!

به هر حال هنوز هم سال، نوئه

پس

 

سال نو مبارک عزیزان

 

از خدا می خوام که در سال جدید خنده از لبانتون دور نشه...

 

الهی همیشه شاد باشید...

 

------------------------------

پ..ن. 1 از قشنگ ترین اتفاقات سال گذشته برای من، آشنایی بیشتر با دوستانی بود که حقیقتاً برام عزیز هستن (به طور خاص اونایی که خودشون می دونن! و احتمالاً الآن از خوانندگان این پست باشن...) همین جا ازشون تشکر می کنم برای همه چیز... دوستی باهاشون افتخاریه که سال گذشته نصیبم شد. خیلی دوستشون دارم... خدا برام نگهشون داره... خدا کنه بتونم قدرشون رو بدونم و شاکر این نعمت باشم...

 

پ.ن. 2 امروز هوای اهواز بهشتی بود... بی نهایت زیبا و بهاری...

ولی حدود دو هفته ی دیگه احتمالاً کاملاً متفاوت با الآن خواهد بود! باز هم گرما...

اما به هر حال برای همه ی این حالات خدا رو شکر می کنم.

از خدا می خوام سال آینده دلامون خوش باشه، هوا رو می شه بالاخره یه جوری تحمل کرد...

 

پ.ن. 3 در آغاز سال جدید ازتون شدیداً التماس دعا دارم...

اصلاً بیایید برای همه دعا کنیم... برای گرفتارا... برای بیماران روحی و جسمی... برای هرکسی که به نحوی حاجتی داره و چشم امیدش فقط به خداست... برای همه...

 

و بیش از هر چیز برای ظهور اونی دعا کنیم که دنیا در تب فراقش می سوزه...

 

 

 


[ سه شنبه 88/1/11 ] [ 3:32 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 56
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 202942