تحلیل آمار سایت و وبلاگ اردیبهشت 1389 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم


زمستان خسته شد از بی بهاری
جهان می لرزد از این بی قراری

گمانم جمعه ای باقی نمانده
خدایا تا به کی چشم انتظاری...


 


[ پنج شنبه 89/2/16 ] [ 2:36 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم


سلام

دیروز از یه چیزی خیلی دلم گرفت، یعنی از یه چیزی که مدت هاست ازش دلم گرفته، دلم خیلی بیشتر گرفت!
مثل وقتای دیگه از اون همیشه مهربون خواستم یه گشایشی بشه، و راستش اگرچه به قدرت خدا ایمان داشتم، اما هیچ راه حلی هم به ذهنم نمی رسید.. حس می کردم هیچ در و پنجره و حتی روزنی...
آخه مثلاً چطور ممکن بود جور بشه؟!
گفتم: چی می شد که اون طور می شد؟!

حدود یک ساعت بعد، از جایی (که تقریباً فراموشش کرده بودم) به موبایلم زنگ زدن، و در همون زمینه که دلم گرفته بود بهم خبری دادن!

یهو احساس کردم خدای مهربونم چقدررررر حواسش بهمون هست!

یه احساس لطیف و خوشایندی همه ی وجودم رو گرفت!
حس کردم توی بغل خدا هستم و داره نوازشم می کنه!
شایدم صورتم رو بوسید که ناگهان حس کردم الآن می تونم پرواز کنم!!

بذار اینو بگم! اون خبری که بهم رسید، شاید از دید خیلی ها، حتی خودم، چیز معمولی و حتی پیش پا افتاده ای باشه! اما...
اما این که درست همون وقتی که از شدت استیصال شدیداً توی خودم بودم، و توی ترافیک افکاری که به ناامیدی متمایل بودن، یهو یه چراغ سبز دیدم.. اصلاً همین که با تمام وجود دلم خدا و قدرتش و رأفتش رو حس کرد.. اون وقت بود که حس کردم دنیا مال منه!

خدایا!
شاید این امر توی زندگیم تأثیر چشمگیری نداشته باشه (شاید هم داشته باشه، که به خودت قسم توی هر قدمی که برمی داریم دنیایی از اتفاقات رو می تونی قرار بدی..)، شاید به ظاهر مورد ساده ای باشه، اما به بزرگیت قسم که دل من با این مورد ِ به ظاهر پیش پا افتاده، به قدر دنیایی شاد شد! و این شادی هم نه چندان به خاطر اون مسئله، بلکه از حس رؤیایی و قشنگی بود که تو مهربونم بهم هدیه دادی!
اصلاً شاید اون مسئله به نحوی دیگه پیش بره و اون طوری نشه که الآن توی نظرم ه، اما.. اما چیزی که مهم ه، همون تأثیری ه که هنوزم قلبم مالامال از حس بی نظیرشه...

می دونم.. می دونم که خدا به دل سیاهم رحم کرد... حس دانش آموز تنبلی رو دارم که آموزگار دلسوزش به جای تنبیه، ناز و نوازشش می کنه تا بلکه اون شاگرد بازیگوش سر راه بیاد...

خدا کنه ناسپاسی نکنم و یادم نره... خدا کنه دل ِ آلزایمریم نامردی نکنه و اون حس فراموشش نشه...


معبود بی همتای من! به عظمتت قسم که اگه همه ی عالم به رومون شمشیر بکشن، اما یاد تو و اطمینان قلبی به تو که توی دلمون باشه، می شه ایستاد و تحمل کرد.. می شه امید داشت.. لبخند زد... و عاشق بود!


ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی دل و جان از تو بی خبر

ای عقل پیر و بخت جوان گرد راه تو
پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر

جویندگان جوهر دریای کنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر

چون بی خبر بود مگس از پر جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر

شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر

عطار اگرچه نعره‌ی عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره‌زنان از تو بی خبر

----------------------------
پ.ن.1. ایاک نعبد و ایاک نستعین...

پ.ن.2. افوض امری الی الله ان الله بصیرٌ بالعباد...

پ.ن.3. فرارسیدن ایام فاطمیه رو خدمت همه ی دوستان خوبم تسلیت عرض می کنم.
از خدا می خوام که در روز حساب، حضرت زهرا (س) از همه مون راضی باشن و شفاعتشون نصیبمون بشه.
مجدداً تسلیت می گم و التماس دعا دارم از همه تون...

پ.ن.4. امروز صبح زود که از خونه می رفتم بیرون، هنوز از حیاط پامو توی خیابون نذاشته بودم که یهو عطر گل یاس مستم کرد... سرم رو برگردوندم و دیدم بوته ی یاس رازقی کلی گل داده!
الآن یهو به یاد صبح افتادم، و همزمان به یاد یاس کبود نبی...

صلی الله علیک یا فاطمة الزهرا...

 


[ چهارشنبه 89/2/8 ] [ 3:43 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم    

---------
(خواندن این پست به آن هایی که حوصله ی حرف های طولانی ندارند توصیه نمی شود!) **
---------

سلام

یه بازی کامپیوتری نسبتاً قدیمی هست (شاید مال حدود 3-4 سال پیش)، که اون زمون بچه های خواهرم خیلی بازیش می کردن، تا این که شاید با نصب ویندوز جدید، شایدم به دلیلی دیگه، از روی سیستمشون پاک شده بود و دیگه هم نصبش نکرده بودن، فکر کنم سی دیش مشکل پیدا کرده بود، شایدم دیگه بازی کردن باهاش از سرشون افتاده بود. همون زمون، داداشم از بازی خوشش اومد و از روش رایت کرد و اورد اهواز (کپی رایت دیگه چی چی ه؟! :دی )؛ اما انگار آه اون شرکت ه گرفت و سی دی مذکور روی سیستم ما نصب نشد!! ما هم بی خیالش شدیم!
و همچنان من فقط تعریف بازی رو شنیده بودم!

امسال عید که خواهرمینا (خواهر ِ مینا نه! خواهرم اینا!! :دی) اومده بودن اهواز، یهو بچه ها گفتن بیا نصبش کنیم! و این بار نصب شد! (انگار آه شرکت ه رهامون کرده بود! :دی)
توی عید دختر و پسر خواهرم به علاوه ی داداشم همش بازیش می کردن!(داداشم بچه نیست ها! :دی )
منم که توی عید وقتشو نداشتم؛ اما بعدش (که البته بازم مثلاً وقت ندارم!!) کم کم وسوسه شدم، رفتم سراغش و توش کلی مهارت پیدا کردم!

مدت های مدید بود که سراغ بازی های کامپیوتری نرفته بودم! یعنی بعد از ولف ِ نمی دونم چند (آدم کشی می کردیم! :دی) و نید فور اسپید ِ نمی دونم چند (دست فرمونم کم نظیر بود! :دی)، دیگه تقریباً اصلاً سراغ گیم نرفتم، و مثلاً بزرگ شدم!!!

که ای کاش نمی شدم...

----------------------
امروز یهو رفتم توی حال و هوای بچگی!
یادم ه توی بعضی بازی های کامپیوتری قدرتی بودم واسه خودم! توی بازی Alaadin و Lion King هم که ابرقدرتی بودم!! هیچ کس توی خونه نتونسته بود تا مرحله ی آخر این دو تا بازی بره و تمومشون کنه! به خصوص علاءالدین که توی اون مرحله ی فکر کنم یکی مونده به آخرش، علاوه بر همه ی سختی ها، پریدن روی اون دست کوچیکه فقط در حیطه ی تخصص من بود و بس!!
چه موزیک های زیبایی داشتن...
چه عالمی داشتم!

دلم تنگ شده...

---------------------
امروز قرار بود برم فرودگاه، برای یه کاری غیر از سفر، که البته مسئله به نحوی دیگه حل شد و نرفتم.
اما به جاش رفتم توی فکر...

زندگی شاید به نوعی مثل یه فرودگاه باشه.. یا راه آهن.. یا ترمینال...
اگه توی این فرودگاه یا راه آهن یا ترمینال تو هم مسافر باشی ، اون وقت می شی جزئی از این زندگی!
اما اگر فقط برای کارهای کوچیک بری فرودگاه (مثل کار امروز من)، و اگر فقط شاهد سفر کردن دیگران باشی، اون وقت ه که می بینی داری از اصل زندگی، از سفر کردن، از حرکت  فاصله می گیری!

چند وقتی ه فقط شاهد بودم...

گویا! اگر سفر نکنی می پوسی! اگر حرکت نکنی می میری!!
یه کاری بکن! تا کی می خوای فقط شاهد باشی؟! یه تکونی به خودت بده!!

--------------------
می دونی راز موفقیتم توی اون بازی ها چی بود؟ می دونی چرا هیچ کس نمی تونست روی دستم بلند بشه؟!
چون هدفم برام عزیز بود! چون از سختی هایی که سر راهش بود نمی ترسیدم که هیچ، تازه لذت هم می بردم!
اون موزیک های قشنگ هم روحم رو نوازش می داد...

مثل همون بازی های کامپیوتری با زندگیت رفتار کن!
هرجایی که باختی، حتی اگر آخر ِ آخر ِ Level هم که باشه، دوباره شروع کن!
به موزیک زیبای بازی ِ زندگی هم که گوش کنی، راحت تر سختی ها رو تحمل می کنی!
نگو موزیکی نمی شنوم! خودت صدای اسپیکر رو بستی و می گی صدایی نمی یاد؟! از حالت mute درش بیار! بشنو! تا کی می خوای کر باشی؟؟

هدفت رو عزیز بشمار! توی ذهنت پررنگش کن، مطمئن باش که می تونی!
ندیدی توی این بازی ه، وقتی شلیک می کنی چی می گه؟

Saaaaaaaaaaw YOU CAN
!!

-------------------
پ.ن.1.
دارند پیله های دلم درد می کشند
باید دوباره زاده شوم عاری از گناه! *

* پ.ن.2.
خواسته یا ناخواسته تقلیدی شد از عنوان یکی از پست های بشنو از نی ِ شقایق صحرایی عزیزم. گفتم که بدونید کپی رایت رو رعایت می کنم، مثلاً دیگه بزرگ و عاقل شدم...

پ.ن.3.
توی فکر زدن این پست بودم که توی آبی تر از آب ِ آرسو، یه مطلبی خوندم با این عنوان: هربار که می روی رسیده ای ... از ارتباطش با موضوعی که برای این پست توی سرم بود لذّت بردم! ممنون آرسو جان!

این هم نشونه ای بود از اون نشونه ها، که فکر می کردم گمشون کردم!

** پ.ن.4. (پس از ویرایش) آغاز متن، خواسته یا ناخواسته، تقلیدی شد از وبلاگ من و یارم، جناب A_V_B_2066 گرامی.

 



[ چهارشنبه 89/2/1 ] [ 5:47 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 18
بازدید دیروز: 51
کل بازدیدها: 195704