تحلیل آمار سایت و وبلاگ آبان 1388 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم


سلام

شاید نشه اسمش رو گذاشت شعر، یا چه می دونم، هر چیز اصولی و مرتب دیگه!
تنها می شه گفت چند کلمه ای نه چندان با قاعده، که امشب توی اون هوای بارونی، ناغافل ریخت روی صفحه ی سررسیدم! اونم توی بی برقی و زیر نور چراغ گوشی موبایل!!


بارید و بارید و بارید
از چشم های تر آسمان
                              اشک
بردم به او
             رشک!

غرید و غرید و غرید
در آسمان امشبم
                       رعد
با غرشش گفت:
                     ممنوع شکوه!
                                      خاموش
                                                تا بعد!

***

در این میان چشمم دلش خواست
                                          باران بیاید

در این میان دل خواست چشمش
                                         اشکی ببارد

اما دریغا!
از آسمان صورتم اشکی نبارید

افسوس، افسوس!
ابری ترین حال دلم در حسرت یک قطره
                                                 خشکید!
یک لحظه هم حتی نبارید
خشکید، خشکید...

آنگه که چشمم از نمی هم گشت نومید
وقتی دگر حتی دلم چیزی نمی دید
ناگه گلویم
              رعدی دلش خواست!
                                         شاید که اندوه نباریدن
                                                                     با غرشی آرام گیرد...

آنگاه
       غررررررررررر...
                       غرید؟!!

نه!!
آن تارهای بی صدا و صوت
                                 حتی نجنبید!!

آهسته قلبم با خودش گفت:
         ای روزگار پیچ در پیچ!
         یعنی دگر حتی صدا هم هیچ؟!!

***

باران نمی بارد...
رعدی نمی غرد...
چشمی نمی گرید...


 


[ چهارشنبه 88/8/27 ] [ 3:34 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

حدود 8 ماه پیش، توی اتاق تکونی ای که شب عید داشتم، چیزی توجه م رو به خودش جلب کرد، یه دفتری که مدت ها بود سراغش نرفته بودم؛ دفتر یادداشت های روزانه ای که مربوط می شه به سال سوم راهنماییم! ãÄÏÈ

امروز تصمیم دارم یکی از اون خاطرات روزانه رو این جا بنویسم! البته یکی از اون عمومی هاش رو! ?æÒÎäÏ

راستش بیشترشم چیز خاصی نیست! چون اون وقتا شروع کرده بودم به نوشتن خیلی عادی و معمولی اتفاق هایی که در طول روز برام میفته. و اون نوشته های چه می دونم احساساتی ترÔæÎí و خصوصی تر و شعرهام ?Ôãß و غیره رو توی سر رسید نامه م می نوشتم!

آهان راستی فکر کنم این پست برای اون دوستانی که می گفتن وبلاگت داره می ره سمت و سوی غم انگیز و اینا جالب باشه! قابل توجه همون دوستان (به خصوص اون دو نفری که بهم متذکر شده بودند این مسائل رو)، قالبم رو هم عوض کردم!

این رو هم اضافه می کنم، برخی اشکالات املایی یا نگارشی توی متن هست، از جمله استفاده از کاما در چند جا که اصلاً لازم نبود و بعضی اشکالات دیگه! اما دیدم حیف ه مطلبم رو ویرایش کنم! لطفش به همین چیزاست! ÔæÎí اون وقتا با این که فارسیم بد هم نبود، اما هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که روزی این قدر سر این مسائل و درست نویسی ها حسّاس بشم! ãÄÏÈ

با این مقدمه چینی، بریم سراغ اصل مطلب! (در صورت لزوم، نکاتی رو هم توی پرانتز برای توضیح بیشتر اضافه می کنم.)

----------------

یک شنبه: 25/8/1376

امروز صبح که به مدرسه رفتم، تا به میزم رسیدم داخل جامیزم را نگاه کردم، زیرا فکر می کردم که شاید کتاب فارسی ام در جامیز جا مانده است. حدسم درست بود. کتاب فارسی ام آن جا بود. (آخه شب قبلش هر چی گشته بودم کتاب فارسیم رو پیدا نکرده بودم! به این می گن دانش آموز مرتب! ?æÒÎäÏ)

زنگ ورزش گذشت و زنگ ریاضی که زنگ دوم بود فرا رسید. خانم حویزاوی قرار بود که ورقه های امتحانی را به ما بدهد. وقتی ورقه ام را دیدم، شکّه (همان شوکه ?Ôãß) شدم.(æÇÇÇÇÇí) خیلی ناراحت شدم. انتظار داشتم حداقل نمره ای که می گیرم åíÓÓÓÓ  یا ÔÑãäÏå   باشد، اما وقتی برگه ام را گرفتم دیدم که نمره ام ÊÑÓíÏãشده است. (اصرار نکنید که به هیچ عنوان نمره م رو نمی گم! وقتی خدا ستارالعیوب ه، من چرا خودم رو لو بدم؟! ?æÒÎäÏ) خلاصه در زنگ ریاضی برگه های امتحان را پای تخته حل کردیم.

آن زنگ هم گذشت و زنگ سوم که ادبیات داشتیم فرا رسید. خانم شوشتری به ما املاء (همزه این جا اشتباهه! ÊÈÓã) گفت و نمره ام شد 19. خانم شوشتری دیروز درس کلمات جامد و مشتق را داده بود. بعد از این که درس را داد، به بچه ها گفت که هر کس 5 کلمه ی مشتق نوشته و اجزایشان را از هم جدا کند. بعد به من که مبصر هستم، گفت که کلمات مشتقی را که بچه ها نوشته اند جمع آوری کرده و تکراری ها را خط بزنم و سپس آن ها را به او تحویل بدهم. دیروز فقط توانستم کلمات 4 یا 5 نفر از بچه ها را یادداشت کنم. امروز، زنگ ادبیات بعد از املاء شروع کردم به جمع آوری کلمات. سپس شروع کردم به تکراری ها را خط زدن. خانم شوشتری هم مدام غر می زد که ش.....ی! کارت تمام شد؟ کلمات را مرتب کردی؟ و از این قبیل صحبت ها. (فکر کنم تقصیر بچه ها بود که کلماتشون رو دیر بهم تحویل دادن! وگرنه در نظم و ترتیب من که شکی نیست! :دی) بالاخره کارم را نیمه نصفه تمام کردم. قرار بود این کلمات پای تخته نوشته بشوند و بچه ها هم، آن ها را نوشته و اجزایشان را جدا کنند. به همین خاطر ورقه ی نیمه نصفه چک شده را به مأوا که قرار بود کلمات را پای تخته بنویسد دادم و به او سفارش کردم که حواسش باشد تا اگر من تکراری ها را کاملاً خط نزده ام، او کلمات تکراری را پای تخته ننویسد و خدا را شکر مأوا کلمات را بدون هیچ مشکلی پای تخته نوشت.

به خانه که آمدم، چون امروز، روزه بودم (فکر کنم ماه رجب بود)، راست رفتم پای کامپیوتر. (از همون اول هم من معتاد کامپیوتر بودم! منتها حدود 12 سال پیش که اینترنت و این حرفا نبود! ما فقط بازی می کردیم! ?æÒÎäÏ) و به بازی مشغول شدم. وقتی بازی ام تمام شد گرفتم و خوابیدم. امروز فوتبال ایران و ژاپن بود که معلوم می شد کدام تیم، ژاپن یا ایران به جام جهانی راه پیدا می کنند. البته هر تیم هم که می باخت باید با استرالیا بازی می کرد و اگر می برد او هم به جام جهانی می رفت. (ماجرای فوتبال ایران و رفتن یا نرفتنش به جام جهانی که همیشه بوده و هست! منتها اون وقتا هنوز به تیم ملی امیدوار بودیم! و یادش به خیر که اون روزها چه تب و تابی به همه جا حکم فرما بود!)

خلاصه من که یادم رفته بود، امروز فوتبال هست، راحت از ساعت حدود 5/2 تا ساعت حدود 6 و 15 دقیقه خوابیدم. (بنده احیاناً خرس قطبی نبودم که این قدر خوابیدم ها!! ?æÒÎäÏ خب روزه بودم و احتمالاً می خواستم گرسنگی بهم فشار نیاره!) وقتی بیدار شدم، اواخر نیمه ی دوم بود و ایران 2 بود و ژاپن 1. چند دقیقه بعد از بیدار شدنم، ژاپن گل دومش را زد و ما شدیم 2 به 2 مساوی (به این می گن پاقدم خوب! ÔæÎí). خلاصه بازی به نیم ساعت وقت اضافی کشید و متأسفانه ژاپن در دقایق آخر این نیم ساعت، 1 گل به ایران زد و ایران با نتیجه ی 2 به 3 از ژاپن باخت. (فکر کنم عدم توفیق تیم ملی توی تمام این سال ها به خاطر همون پاقدم بنده بوده! وگرنه کادر تیم ملی و فدراسیون فوتبال و اینا که بری از هرگونه عیب و ایراد می باشند!?íÌ ÔÏã) حالا باید ایران با تیم استرالیا بازی بکند. این دیگر آخرین شانس ما برای راهیابی به جام جهانی است. زیرا اگر بازی را ببازیم، دیگر از جام جهانی حذف می شویم.

بعد از فوتبال کمی این طرف و آن طرف رفتم و سپس نماز مغرب و عشایم را خواندم و سریال دبیرستان خضراء را نگاه کردم و سپس سراغ درس هایم رفتم. ریاضی هایم را نوشته و کمی زبان خواندم و برنامه ام را هم گذاشتم. حالا هم می روم که بخوابم.

 

1376/8/25
امضا

-------

پ.ن. یادش به خیر اون روزگار ÊÈÓã

 


[ دوشنبه 88/8/18 ] [ 3:16 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم


اشتقاق

وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!


--------------

پ.ن.1. 
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را...
فردا؟

پ.ن.2. هر دو از قیصر امین پور.. یادش گرامی باد...

 


[ سه شنبه 88/8/12 ] [ 3:58 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 41
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 202927