ترجمه ی زندگی | ||
به نام خدای رحمن و رحیم سلام دیشب یه اتفاق بد برامون افتاد... خود من که از لحاظ روحی درهم پیچیده شدم... اگرچه دفعه های قبلی که این مشکل پیش اومده بود هم با وجود سختی، خدا به یه نحوی خودش رو بهم نشون داده بود تا کم نیارم، اما دیشب... یه چیزی که راستش گفتنش خیلی شبیه شعاره، اما من امروز صبح با بند بند وجودم حسش کردم... امروز خدا توی تک تک سلول هام این حس رو تزریق کرد که... که..
:) -------------------- این روزا هر اتفاقی میفته ، میگم حتما توان تحملشو دارم که خدا جلو پام گذاشته پ.ن.2. پ.ن.3. [ یکشنبه 89/4/27 ] [ 5:23 عصر ] [ گویای خاموش ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |