ترجمه ی زندگی | ||
به نام خدای رحمن و رحیم
سلام
----------------
کوچ من از همیشه، چاره ی آخرینه پای عبورم اما، زنجیری ِ زمینه..
--------------------
حوصله ی نوشتن قطارنامه ی کامل ندارم.. شاید شما هم حوصله ی خوندن پست طولانی نداشته باشید :دی پس یه چیزاییش که یادم بیاد رو شماره ای می نویسم.
(1) توی قطار، همیشه سعی می کنم روی تخت بالا بخوابم؛ هم راحت تره هم تمیزتر! :)) هم کسی/چیزی تو سر و کله ت نمیفته! :دی این بار همسفرام یه دختر جوون بود به علاوه ی یه خانوم جوون و دختر دبستانیش. اون مادر و دختر وسایلشون خیلی زیاد بود طوری که از همون اول گذاشته بودنشون روی یکی از تخت های بالا. شب قرار شد دخترکوچولوئه بره روی اون تخت بخوابه که نصفش پر بود (خو مامانه که اونجا جاش نمی شد). مامانه هم گفت منم روی اون یکی تخت بالا می خوابم که روبروی دخترم باشم حواسم بهش باشه. در نتیجه من و اون یکی دختره قرار شد پایین بخوابیم. خودم اون شب جسمی و روحی داغون بودم، در نتیجه خواب آرومی نداشتم.. تخت پایین هم بودم و حسم بد بود. بعد با این احوالات شب بالاخره خوابیدم؛ اما چه خوابی.. همش فکر و خیالات الکی و غیرالکی و خلاصه حسابی ناآروم.. هنوز درست حسابی خوابم نبرده بود (و خیلی هم ناآروم و داغون بودم و هی داشتم برای اعصاب خرابم لالایی می خوندم که آروم شه بخوابه :دی)؛ که یهو دیدم یه چیزی تققققققق خورد تو کمرم!!! دیدم میز وسط (که در حالت عادی و قبل از خواب حد فاصل دو تا صندلی کنار همه و موقع خواب می بندیمش) باز شده و خورده تو کمرم!! :| با عصبانیت (به خصوص که از خواب هم پریده بودم) بستمش و دوباره به زور خوابیدم. یه کم بعدش، دوباره.. تق! میزه خورد تو کمرم!! درحالی که کفری شده بودم دوباره بستمش؛ اما.. اما نگو این میزه کلاً خرابه و هی باز می شه! بدوووووووووووووون اغراق می گم، واقعاً بدون اغراق، تا صبح حدود 10-12 بار این میزه هی باز شد و من بیچاره ی اعصاب خراب رو از خواب واقعاً ناآرومی که داشتم پروند! طوری شده بود که حوالی صبح دیگه عادت کرده بودم و میزه که باز می شد، بدون این که پوزیشنمو تغییری بدم یا سرمو برگردونم یا حتی چشمامو باز کنم خیلی خونسرد دستمو دراز می کردم و می بستمش و می خوابیدم! البته زیادم ضربه ش محکم نبودا، ینی به جز یکی دو بار که خورد روی دستم
(2) شب خوابیده بودیم، یهو دیدیم یکی داره در می زنه. یه خانوم مسن بود که اول فکر می کرد جاش توی این کوپه ست، که بهش گفتیم اشتباه اومدی. بنده خدا کوپه ش رو گم کرده بود! احتمالاً رفته بوده دستشویی، بعدش یادش رفته باید از کدوم ور بره. ینی اصن حتی یادش نبود کدوم واگن ه! صدای مأمور واگن ما میومد که داشت باهاش صحبت می کرد و سعی داشت کمکش کنه. خانومه می گفت کوپه ی خانوما هستم! عمو قطاری :پی ازش می پرسید خب کدوم سالن؟ می گفت نمی دونم. دیگه نفهمیدم چی شد، اما فکر کنم مأمور قطار بردش واگن های مجاور و بالاخره کوپه ش رو پیدا کردن. فردا صبحش نشسته بودیم که دیدیم همون خانومه دوباره داره دنبال کوپه ش می گرده! همسفرمون گفت انگار یه بارم صبح زود بازم راهشو گم کرده بوده.. دلم براش سوخت.. خو کسی رو که فراموشی داره یا دست کم حواسش سرجاش نیست و نمی تونه شماره واگن و کوپه شو به خاطر بسپره، خب کاش خانوادش نذارن تنهایی سفر کنه..
خدایا شکرت به خاطر سلامتیمون..
...
گم شدن خیلی بده.. راستش خودمم اون روز توی قطار احساس یه گمشده رو داشتم.. گمشده میون افکارم.. میون آدما.. میون تضادها.. میون.. راستش منم دیگه نمی تونم خیلی چیزا رو به خاطر بسپرم.. منم برای پیدا شدن، نیاز به کمک ِ عموقطاری ِ قطار زندگی دارم..
[ چهارشنبه 92/9/20 ] [ 5:18 عصر ] [ گویای خاموش ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |