تحلیل آمار سایت و وبلاگ تو را چه... ؟! :)) - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

----------

دیوانه ای سوزن به دست بر سر گذری اِستاده بود؛ هر از گاهی سوزن را در دست خود فرو کرده و به در می آورد..
و هر بار از عمق جان آه و فغانی سر می داد جان گداز!

رهگذران و  ِ را گفتند: آخر ای دیوانه تو را چه مرض است؟! شوخی

به خنده گفت: نمی دانید سوزن که به درمی آورم چه حال خوشی در عوض است!

...

 

---------

پ.ن.1.
به به عجب نثر مسجع قشنگی! پوزخند

پ.ن.2.
حالا ربط این ماجرا بماند :دی
اصلاً برداشت آزاد! شوخی

بعدنوشت:
مدیونید اگر برداشت سیاسی اجتماعی فرهنگی هنری و اینا بکنیدا!
این یک یادداشت کاملاً شخصی بید! :)))

 

 

----------

یادداشت هایی بی ارتباط به پست..


* می دونستم تو هم نمی تونی..
اشکال نداره..
دیگه هیچ چیزی هیچ اشکالی نداره...
دیگه می خوام چشمامو ببندم و بسپرم به خودش..
فقط به خودش تکیه کنم...
ای خدا، خودت بلدی من حیث لا احتسب همه چی رو طوری بگردونی که داغون نشیم..


** با اومدنت، منو بردی توی خاطرات اون دوران..
از دیدنت خوشحال شدم، اما خیلی کوتاه بود، خیلی.. فقط چند دقیقه اونم دم در؟! اونم بعد از یک سال و خورده ای که همو ندیده بودیم؟
اصن وقتی توی اون حال خواب و بیداریم بهم زنگ زدی و گفتی دارم میام پیشت، مث فنر از جا پریدم.. دیدی که چه جیغی توی گوشت کشیدم؟ :))

بعد از رفتنت این قدری دلم گرفت که بغض کرده بودم.. راستش بعد از اس هایی که بهت زدم یه کم گریه هم کردم..
دلم یه روز، فقط یه روز از اون دوران رو می خواد..
که من و تو و فاطمه بشینیم توی حیاط دانشگاه و چایی بخوریم و حرف بزنیم..
الآن تو کجایی؟ فاطمه کجاست؟
من کجام..
دلم حتی شده فقط یه روز از اون ایام رو می خواد..
که دوتایی با هم بریم کتابخونه یا بریم قدم بزنیم، و تو بی هیچ شیله پیله ای برام حرف بزنی و منم هی دلسوزانه از دستت حرص بخورم و مثل یه ننه بزرگ هی نصیحتت بکنم! و هی بعدش بگم به خدا دوست ندارم این طوری حرف بزنم و ببخشید که این طور می گم، و تو بگی: لوس نشووووو! باید نصیحتم کنی، باید کمکم کنی.. اصن تو که می گی با همه فرق می کنه...

لاله، تو از معدود دوستایی بودی که بعد از ازدواج هیچ عوض نشدی.. همون قدر خوب و صمیمی موندی و اگرچه همیشه ازم دور بودی اما تنهام نذاشتی..

لاله این مدت این قدر روزگار بهم سخت گرفته، که وقتی دیدمت، یهو یه حسی در پس زمینه ی ذهنم بیدار شد که...
بی خیال..

خیلی دوستت دارم..
خیلی مراقب خودت باش..
خیلی مراقب زندگیت باش..
و مراقب بچه ای که در راه داری.. دوست داشتن


*** مخاطبین این مورد هیج وقت این جا رو نمی خونن؛ سؤال نفرمایید ..

یکی یکی ولمون کنید، خب؟
اشکالی نداره، سپردم به خودش..
تلف هم که بشم تو دستای خودشه...
:|


[ جمعه 91/12/18 ] [ 6:18 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 11
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 227166