تحلیل آمار سایت و وبلاگ مهر 89 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان


به نام خدای رحمن و رحیم

------------

با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شده ام از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه ی خوش
این مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله ی رو
دو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان چوپان شده ای
بر طور برآ ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو
در دست طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیوان
در گردن او رو زنگله کن

مولانا



[ سه شنبه 89/7/20 ] [ 5:54 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

خدااااااااااااااااااااااا!
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!
خدا...
:"(

پر از حسم و خالی از حس نوشتن...
اما دلم می خواد بنویسم! پس صفحه ی وبلاگ رو یه خط خط هایی می کنم تا...

اگر توی هفته ای که گذشت لپ تاپ همراهم بود، اگر نگم هر روز، اما دیگه هر دو سه روز یه آپ می کردم! این قدر که پر از حرف هایی بودم که شاید خدا بهتون رحم کرد سیستم نداشتم!
شایدم خدا به وبلاگم رحم کرد، که اگر می نوشتم دیگه مخاطبی برای این صفحات بیچاره باقی نمی موند...
اون وقت این چند صفحه ی بی رنگ و رو هم... ولش کن، بقیه ش رو نمی نویسم!

شاید اگر سیستم داشتم، عنوان یکی از پست هام می شد: سفرنامه ای از جنس جنون!

چقدر توی این دو سفر اخیر از تهران بدم اومده... یعنی دیگه حالم به هم می خوره... از خودش نه ها، اما ازبس اتفاقات... چی بگم خدا، چی بگم که ناشکری نباشه؟
:"(

خدا؟ دیدی چقدر سعی کردم سعه ی صدر به خرج بدم و خوش اخلاق باشم؟
خدا؟ دیدی بعضی وقتا کم اوردم؟
خدا؟ دیدی چه بلاهایی سرم اومد؟
خدا؟ اشک هام رو دیدی؟ التماسم رو شنیدی؟
:"(

خدا؟ این همه آدم که ادعای باطل فهم و شعورشون گوشم رو کر کرده، کدومشون می فهمن که یک متر، نه، اصلاً نیم متر چه مسافت طولانی ای ه؟...
کدومشون می فهمن که درد یعنی چی؟
با اون همه ادعا، کی می فهمه...
هیچی نمی فهمن!

حالم داره به هم می خوره...
از قوانین نانوشته اما انگار بدیهی دنیا دلم بدجوری شکسته...
شاید در حاشیه ی این قوانین، دلم می خواست کتابی بنویسم با عنوان.....
اما نمی نویسم، چون فهم و شعور ِ نداشته ی خیلی ها، حرف من رو نمی فهمه و با توهین و تمسخر به کلام پر از درد من نگاه می کنه...
به کسی برنخوره، اما اسمش رو این جا هم نمی نویسم، چون هنوز ننوشته، پوزخند رو گوشه ی لب بعضی ها دارم می بینم...

خدایا، چقدر سعی کردم و چقدر صبر کردم...

چقدر روی خوش نشون دادم.. چقدر با عشق سرتاپاش رو بوسه بارون کردم...
اما دیدی یه جاهایی چطور روسیاه شدم؟

خدایا؟ تو که شنیدی صدامو.. تو که این همه سال شنیدی التماسم رو... پس دیگه کی؟
خدا جون، گذشتن دوره ی نوجوونی و طی کردن دوره ی جوونی با این همه خستگی و التماس فقط به تو، کمه؟

شاید اگر سیستم دم دستم بود، توی یکی از آپ هام می نوشتم که دارم احساس ایوب بودن می کنم!!


خدایا! لااقل در حاشیه ی این اتفاقات، دلم رو خوش می کردی به داشتن اون دلخوشی ای که چند سالی از عمرم همراهم بود.. آخه چی می شد چند صباحی دیگه هم خوش باشم؟!

می دونم این حرفم پر بود از ناشکری! خدا جون شرمنده! می دونم خودت داری روی خط سرنوشت، اون طور که خودت دوست داری، با دست پر مهر خودت حرکتم می دی...
پس اون حرفم ناشکری بود، می دونم...
اما خدا، توی این جاده ی سرنوشت، یه جاهایی خیلی احساس غریبگی می کنم.. حتی با خودم...
خدا گاهی می ترسم که نکنه خودم دارم اشتباه می رم... خدا تو رو به خودت قسم می دم توی این جاده ی صعب العبور تنهام نذار...

خدایا! تنهام نذار!

خدایا! دستام رو تو دستات فشار بده تا دلم مثل همیشه به «تو» قرص و محکم بشه!

---------
پ.ن.
آخ که چقدر دلم مهر می خواد! دلم تخته سیاه می خواد! دلم گچ رنگی می خواد!
یادش به خیر، اول دبستان، دو هفته ی اول که توی اون مدرسه اولی بودم، همونی که به خونه نزدیک بود، با زینب که اون وقتا کلاس پنجم بود، و بچه های همسایه که بیشتر از همه محبوبه و وحیده رو یادم می یاد، توی مسیر مدرسه چقدر خوش می گذشت بهمون! روزهای اول سال تحصیلی هم بود، و ما بچه ها، با سرزندگی گاهی سرود همشاگردی سلام رو می خوندیم و چقدر خوشمون می یومد! اصلاً هم برامون مهم نبود که داریم توی خیابون راه می ریم (اگرچه خیابون فرعی)، چقدر آزاد و رها اون شعر رو داد می زدیم! همشاگردی سلام...
الآن دیگه به کی سلام کنم؟!

چقدر زود گذشت...
چقدر همه مون بزرگ شدیم...

زینب هم رفت... همین هفته ی پیش رفت...
رفت تا تنهاتر بشم...

کی کریسمس می شه تا شاید برگرده؟! شاید هم عید خودمون بیاد!

خدا حالا من چکار کنم؟!
خدا! موفقش کن...

خدا! موفقم کن!


[ پنج شنبه 89/7/1 ] [ 3:44 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 55
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 202941