تحلیل آمار سایت و وبلاگ مرداد 89 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم

--------------

عزیزترینم...
دلواپسی هایم برای تو، پیله ای شده اند که پر هر گونه پروازی را از من گرفته اند، حتی یک جهش کوچک را...

عزیزترینم...
پیله ات هم دلنشین است.. اما پرواز که از پروانه گرفته شود، باید برایش سیاه پوشید...

عزیزترینم...
تا او خود با دستان پر مهرش رشته های پیله را یک به یک نگشاید، صبر می کنم... صبر می کنم و در سایه و گرمای تارهای ابریشم با عشق به تو خیره می شوم... صبر می کنم تا روزی با هم بدویم و پرواز کنیم... حتی اگر آن قدر طول بکشد که روزی برایم مشکی بپوشند...
آن قدر عزیز و مقدسی که حاضرم هزار بار بمیرم و فدایت شم...

تا زنده ام... (این را به خودت می گویم!)

--------------
پ.ن. با تأخیری هشت روزه، فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو تبریک عرض می کنم. دعا کنیم که همگی از سفره ی رحمت الهی بهره ی کافی ببریم.
در این روزهای عزیز، به ویژه هنگام سحر و افطار، گوشه ی دعاهاتون برای ما هم دعا کنید...


[ جمعه 89/5/29 ] [ 1:14 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


به نام خدای رحمن و رحیم

-------------

بهار که اومد باهاش آشنا شدیم...
همیشه ساکت بود.. نمی دونم به چی فکر می کرد...
وقتی توی اون حادثه خونه ش رو از دست داد، خم به ابرو نیاورد...
خودش و بقیه رو از توی آوار کشیدیم بیرون... مجبور شد توی اون خونه ی جدید با اون شرایط نامساعد زندگی کنه...
اونای دیگه دووم نیوردن و زود از پیشش رفتن.. اما اون بازم صبور بود و لا اقل من که ندیدم اشکی بریزه...
تمام این مدت توی اون خونه تنها زندگی کرد.. تنها و ساکت و صبور... زیاد بهش توجه می کردیم تا بیشتر از این سختی نکشه، اما چی می تونست جای اون همه تنهایی و اون خاطرات بد از اون زندگی سخت رو براش پر کنه؟!

تا این که امشب برادرم و مادرم خبر دادن که از اون بالا افتاده پایین.. ظاهراً اطرافیان هم دیر رسیدن و...

نمی خوام، نمیییییخوام به این فکر کنم که شاید دیگه کاسه ی صبرش لبریز شده و خودش رو... نه!
همش به خودم می گم لابد حادثه بوده.. آره حتماً حادثه بوده...

امشب آخرین ماهی قرمز عیدمون هم رفت...


[ سه شنبه 89/5/19 ] [ 1:10 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 41
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 202927