تحلیل آمار سایت و وبلاگ فروردین 91 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

خوبید؟

صدای من رو از کافی نت می شنوید!

خب، ابتدا بابت پست قبل عذرخواهی می کنم؛ همون طور که شاید تا حالا فهمیده باشید، چند روزیه که نتم مریض شده! :دی
بعد چند شب پیش با گوشی رفتم سایت پارسی بلاگ و لاگین کردم، که کامنت های خصوصیم رو بخونم (با گوشی که هستم از روی خود صفحه ی کامنت نمی تونم لاگین کنم)؛ خلاصه دیدم چیز خاصی نمی یاره برام، منم بی خیالش شدم و اومدم بیرون؛ اما نمی دونم چطوری خودش لطف کرده و برام یه پست خالی ثبت کرده!!
جالب این جاست که پارسی بلاگ هیچ وقت پستی رو بدون عنوان ثبت نمی کنه، اما نمی دونم اون شب با گوشی چطور بوده که حتی پست رو بدون عنوان ثبت کرده! :دی

به هر حال..

چون خودم از پس مشکل سیستم برنیومدم، الآن اوردمش بیمارستان! :دی
آقای دکتر گفتن مریضمون باید بستری بشه :دی منم گفتم الآن کارش دارم، شنبه میارمش. (البته اگر وقت کنم..)

دیگه...
انگار یه چیزای دیگه ای هم توی ذهنم بود که بگم، اما الآن یادم نیست (احتمالاً تا برم خونه یادم بیاد :دی)!

آهان، تا وقتی نت ندارم (درست که شد خبرتون می کنم) لطفاً کسی برام کامنت خصوصی نذاره چون نمی تونم با گوشی خصوصیارو چک بکنم (می ترسم دوباره لاگین کنم و دوباره خودش پست بزنه :دی). اگر صحبت غیرعمومی ای دارید لطفاً برام ایمیل بزنید.
راستی توی پست قبل زده یه کامنت خصوصی دارم، اما لاگین که کردم چیزی رو نشون نمی ده! احتمالاً یکی از پارسی بلاگی ها بوده که تونسته خودش حذفش کنه! خودش بیاد اعتراف کنه کی بوده :555:  :پی)

اینو هم بگم راستی!
قرار بود هفته ی پیش یه امتحان میان ترم داشته باشم و یه لکچر؛ با اجازتون استادی که باید سر کلاسش لکچر می دادم نیومد، اون یکی استاد هم میان ترمش رو انداخت برای جلسه ی بعد!
از جهتی خیلی خوب شد، که بیشتر فرصت دارم و اینا، اما خب با این همه کار و درسی که دارم، از جهاتی هم بد نبود که بارشون از دوشم برداشته بشه، که خب نشد و موندن برای هفته ی بعد (شنبه و یک شنبه ای که میاد)؛ به هر حال دعا کنید هر دوش خوب بشه.

دیگه فکر کنم عرضی نیست، جز تشکر از همه تون که در هر حال شرمنده م می کنید، حتی اگر پستی خالی باشه :)
ضمناً با گوشی وبلاگای همه تون رو زیر نظر دارم :دی
اما اون طوری نمی تونم کامنت بذارم؛ الآنم متأسفانه وقتش نیست دیگه..

دیگه همین دیگه..

برای حال خراب نتم و مهم تر از اون خودم دعا کنید...

---------

پ.ن.
«چهارده آسمان»م رو هم آپ کردم..
(دو تا دو تا آپ کردم که اگر دو سه روزی نبودم بیکار نمونید :دی)


[ پنج شنبه 91/1/24 ] [ 7:17 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

[ یکشنبه 91/1/20 ] [ 9:37 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

--------------

1.
صحبت از آقایی شده بود که سر پیری زن جوانی گرفته بوده و... جزئیاتش نه مهم ه نه یادم می یاد، اما یکی از حضار حین تعریف ماجرا حرفی زد که خیلی بدم اومد.. گفت (با این مضمون) که این ماجرا مربوط به سال ها پیش ه، نمی دونم (زنش رو) هنوز دارتش یا نه!

سؤال: این خانم مگه جزئی از اموال اون آقای پیر بوده که بگیم هنوز دارتش؟!!

پ.ن. آقایی که ماجرا رو نقل می کردن آدم خوبی هستنا، اما انگار این تفکرات قدیمی...

2.
در ادبیات اساطیری یونان اومده که سیسیفوس (سیزیف) (یکی از خدایان یونان باستان) به خاطر فاش کردن راز خدایان، به این محکوم شده بود که تا ابد تکه سنگی رو بالای کوهی ببره و اون را از بالا رها کنه تا تکه سنگ غلتیده و به پایین برسه. این کار باید بارها و بارها و تا ابد تکرار می‌شد.

حالا من کاری به پوچ گرایی و اینا توی کل زندگی ندارم، اما توی عید که از صبح تا شب یک سره ظرف می شستیم و برمی داشتیم و دوباره می ذاشتیم و دوباره جمع می کردیم و می شستیم و دوباره از اول... گاهی فکر می کردم که آخه به کدامین گناه! :دی

حالا اینا به کنار، اما دقت کردید ما یه رسومی رو خودمون خلق کردیم که خودمون رو آزار بدیم؟! البته اون رسوم اولیه خوب بوده ها، اما ما یه جوری خرابشون کردیم که فقط شدن مایه ی اعصاب خوردی خودمون و حروم کردن خوبیایی که تعطیلات عید می تونه داشته باشه! مثلاً این رسم دید و بازدید فی نفسه قشنگه، اما چرا باید خودمون رو ملزم بدونیم که حتماً همه توی همون 13 روز با تک تک اقوام یک دید و یک بازدید داشته باشن؟! خب چه قشنگی ای داره که امشب شما می ری یه جایی، بعد اونا همون فردا شب یا فوقش دو شب بعد بیان خونه تون؟! اونم فقط محض رفع تکلیف و نه با اشتیاق دیدار! جالب ه که تقریباً همه هم به ایرادهای این کار اذعان دارن ها، اما کافی ه یکی دیدشون رو بازدید نکنه، همینا کلی گله مند می شن که چرا فلانی نیومد!
و خلاصه توی عید ذهنمون همش درگیر این ه که همه جا بریم تا کسی گله مند نشه یه وقت!
و تازه بعدشم توی خیلی از اقوام، دیگه تقریباً همدیگه رو نمی بینن تا سال دیگه، یا فوقش یکی دو بار دیگه همو ببینن!

طرح پیشنهادی گویایی:

توی عید هر فامیلی یه مهمونی بزرگ ترتیب بده و همه توش جمع بشن؛ حالا می شه توی خونه ی یکی از اقوام (ترجیحاً بزرگتر فامیل) باشه یا یه باغی جایی؛ بعد خرج و مخارج هم دونگی باشه که به کسی هم فشار نیاد؛ خلاصه یک صبح تا شب همه خوش و خرم باشن، آخرش هم همه با هم بساط مهمونی رو جمع کنن و بشورن و بردارن و تمیز کنن، و برن پی کارشون!
این طوری هم خیلی خوش می گذره، هم الکی وقت همه تلف نمی شه با دید و بازدید های اجباری!
البته می شه دو تا مهمونی برپا کرد، یکی برای فامیل پدری و یکی هم برای فامیل مادری، چون ممکنه هماهنگی بین اون همه آدم یه کم سخت باشه، که این طوری این مشکل هم حل می شه!
حالا اگه یه آشنایی کسی موند که به هر دلیل توی مهمونی نبود (مثلاً آشناهای دورتر که دلیلی نداره توی مهمونی خانوادگی باشن)، خب یه دید و بازدیدی با اونا انجام بشه!

3.
توی تلویزیون داشت یه چیزی می گفت درباره ی پیک بهاری بچه ها، بعد من و داداشم داشتیم حرف می زدیم در این مورد؛ داداشم گفت: باید یه کم کمترش کنن، مگه یه بچه توی دو روز چقد می تونه درس بخونه؟ :دی

4.
از وقتی که ویندوز و ایضاً فایرفاکس ورژن بالاتر نصب کردم، پاراگراف بندی در پاسخ به کامنت هام به هم ریخته! دوباره مثل گذشته باید پشت سر هم بنویسم جوابام رو! (اگر متوجه منظورم نشدید، به کامنت های پست قبل مراجعه کنید.)

5.
توی تاپیکی در برسا، در مورد چگونگی سیو بوک مارک های فایرفاکسم پرسیده بودم، که بعد از نصب ویندوز هم داشته باشمشون.. دوستان لطف کردن و پاسخ دادن، اما منِ نابغه تازه بعد از نصب ویندوز یادم اومد که واااااااااااااااااای! بوک مارک هامو سیو نکردم!
یه عالمه صفحه بودن و بعضیاشونم خیلی مهم...
:(

6.
توی راه مهمونی، پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم؛ نسیمی هم وزیدن گرفته بود؛ یهو خیلی غیر منتظره، پسر 4-5 ساله ی برادرم با اشاره به برگی از گل های توی باغچه ی وسط بلوار، با یه لحن بسیار قشنگ و شاعرانه که من هیچ وقت نمی تونم مثلش رو تکرار کنم و با کلماتی شبیه به این گفت:

این برگ داره خودشو تکون می ده که به همه بگه سلام...

 


[ یکشنبه 91/1/13 ] [ 11:16 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

--------------

و یک سال دیگه هم گذشت...

دیگه داره یادم می ره در گذشته چه احساسی نسبت به سال نو داشتم.. نمی دونم، شاید به این خاطر باشه که هر چی می گذره دنیای آدم فرق می کنه، و به تبعش دغدغه هامون هم فرق می کنن.. علایقمون هم فرق می کنن.. دلخوشی هامونم فرق می کنن...

امسال اما حسم نسبت به سال نو خیلی عجیب بود... یه جور ترس و امید.. آخه پارسال خیلی سال سنگینی بود.. خیلی.. خیلی...
فقط دلم می خواد امسال دیگه اون طوری نباشه...

به سالی که گذشت بگویید...

تو هم ایامی از ایام خدا بودی، پس شایسته نیست بد بناممت...
اما خودت ببین و قضاوت کن که با ما چه کردی...

از همون اول با بیماری عزیزانم شروع شدی... این قدر سخت بودی و سخت گذشتی که اگر بگم بدترین روزهای عمرمون بود اغراق نکردم...
6-7 ماه کم زمانی نبود برای این که... :|
هر چی بود به لطف خدا اوضاع یه کم بهتر شد...

90!
نتونستی ببینی یه نفس راحت بکشیم؟!
تبرت رو گرفتی دستت و افتادی به جون جوانه های درخت یه فامیل؟!
به اولی رحم نکردی... به دومی هم رحم نکردی...
دو تا پدر و مادر رو داغدار کردی... یه نوعروس رو سیاهپوش همسرش کردی... یه فامیل رو سوزوندی در داغ عزیزانش...

90!
هنوز دو هفته هم نگذشته بود که از جوانه رسیدی به ریشه ی درخت...
یه پدر نازنین رو از خانواده ش گرفتی.. دیدی بچه هاش چه طور سوختند؟ من که از دیدن حالشون...
هنوز هفته ای نگذشته بود که یه پدر دیگه از همون خانواده رو هم گرفتی (که اگرچه این دومی رو زیاد نمی شناختم، اما بازماندگانش از عزیزانم هستن...)

90!
پر بودی از امتحان...
پر بودی از درد...
پر بودی از بغض...
این قدر ازت بغض توی گلومه که حتی 91 رو هم با استرس وقایع تو شروع کردم...

90!
نه فقط نزدیکان من، که خیلی های دیگه هم دلشون ازت پره...
نامهربونی هات رو از خیلی ها شنیدم...
شهره ی خاص و عام شدی...

اما 90...
تو هم مثل خیلی از ما آدما، اواخر عمرت سعی کردی جبران کنی...
دو سه تا شکوفه ی زیبا و سرشار از حس زندگی به فامیل و نزدیکانمون هدیه دادی...
لبخند رو به لبان چند پدر و مادر نشوندی...

90...
ناشکر نیستم...
یادم نمی ره که چه حس های خوب و قشنگی رو هم لابلای سختی هات بهم هدیه دادی.. یادم نمی ره درهایی که به روی دلم باز کردی...
یادم نمی ره...

90...
10 روزی می شه که دیگه نیستی...
رفتی و تمام ماجراهات رو به تاریخ سپردی...
رفتی و حالا ازت خاطره ای مونده به وسعت یک سال تجربه.. یک سالی که اگرچه به اندازه ی چند سال گذشت، اما در هر حال یک سال اضافه کرد به عمرمون، به خاطراتمون، به زندگیمون...

91!
سلام!

----------

پ.ن.
به زودی چند مورد هم به این قسمت اضافه خواهد شد.. ان شاءالله!
بعدنوشت:
به دلیل استقبال فراوانی(!) که از این پ.ن. ها شد، به صورت مبسوط توی پستی مستقل (پست بعد) می نویسمشون..


[ پنج شنبه 91/1/10 ] [ 1:17 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 28
بازدید دیروز: 51
کل بازدیدها: 195714