تحلیل آمار سایت و وبلاگ اسفند 1387 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

 

به نام خدای رحمن و رحیم

 

 

دلم برات تنگ شده...

کجا رفتی آخه؟

اصلاً نفهمیدم کی رفتی... چه طور رفتی... فقط یهو چشمام رو باز کردم و دیدم نیستی...

 

خیلی دلم برات تنگ شده!

نوزاد 25 سال پیش! دلم برات تنگ شده!

 

دلم برای صداقتت تنگ شده...

دلم برای دل پاکت تنگ شده...

دلم برای نگاه ساده ت تنگ شده...

دلم برای خنده های از ته دلت تنگ شده...

دلم برای معصومیتت تنگ شده... برای معصومیت از دست رفته ت...

آخ...

دلم برات تنگ شده...

 

حق داری ولم کنی، حق داری...

آخه ما با هم قول و قراری داشتیم... اما من زیر پا گذاشتمش...

قرار بود آدم بمونم...

قرار بود صداقتم رو، دل پاکم رو، نگاه ساده م رو حفظ کنم...

قرار بود آدم بمونم!

اما...

 

آخ... نوزاد 25 سال پیش، ببخش من رو

چه طور تونستم فراموش کنم؟ آخه من با تو قول و قرار داشتم...

 

نوزاد 25 سال پیش، پاک بودن و معصوم بودن رو بهم یاد بده...

یادم رفته...

تو کمکم کن...

معصومیتم رو بهم برگردون

منو مثل خودت بکن...

 

نوزاد 25 سال پیش، شرمنده تم که نشدم اونی که باید می شدم...

شرمنده تم که بهت ظلم کردم، که به خودم ظلم کردم... تنهات گذاشتم، که خودمو تنها گذاشتم...

 

اما تو باید کمکم کنی!

آخه یه زمونی من و تو یکی بودیم...

 

ای نوزاد معصوم!

معصومیتت رو به دادم برسون...

 

نوزاد بی گناه!

تو هنوز پیش خدا آبرو داری...

تو هنوز دلت صافه...

دعا کن خدا ببخشدم...

کمک کن دلم رو از این سیاهی در بیارم...

تو رو به خدا کمکم کن...

 

به خدا شرمنده تم...

آخه تو پاک بودی... خوب بودی...

من باهات چه کار کردم؟!...

 

ببخش من رو...

ببخشم ای نوزاد 25 سال پیش!

 

---------------------------------

 

 

نوزاد 25 سال پیش! به این دنیای رنگارنگ، اما بی رنگ خوش آمدی...

 

 

پ.ن.

فریدون مشیری برای تولد پنجاه و چهار سالگیش شعری گفته با عنوان 54 ثانیه پندار... امشب منم احساس می کنم زمان برام عین برق گذشته، اصلاً نفهمیدم چی شد... کِی گذشت... 

حقیقتاً که:

25 ثانیه پندار...

 

 


[ سه شنبه 87/12/27 ] [ 2:13 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

 

   به نام خدای رحمن و رحیم

 

   نگذاریدم! نگذارید!

   دستانم را بگیرید و دورم کنید از این بلای خانمان سوز... از این باتلاق زیبای مخوف!!!

   پایم هنوز وارد گل نشده... اگر بیرون از باتلاقید دستم را بگیرید و نجاتم دهید... و اگر خود نیز در حال فرو رفتن در این گِل زیبا(!) هستید، لا اقل دست مرا رها کنید... من هنوز اول راهم، هنوز امیدی هست...

-----------------------

   و سلام

   یه عمر خیالم راحت بود و خوش بودم که هر کی آره... اما من نه!!!

   یه عمر آزاد و رها برای خودم توی نت می گشتم؛ این ور، اون ور، این سایت، اون وبلاگ...

   اما هیچ وقت خودمو گرفتار نکرده بودم...

   یه عمر هر کی بهم می گفت: خوب، وبلاگ داری دیگه؟ آدرست چیه؟

   من با لحنی عادی (و در دل خوشحال و سرافراز!) می گفتم:

 

   نه، من خودم رو گرفتار این چیزا نمی کنم!!

 

   جالبه که گاهی حس می کردم طرف داره توی دلش به امل بودنم و عصر حجری بودنم می خنده... لابد پیش خودش می گفت: این بابا بویی از تکنولوژی نبرده! هنوز به جای کیبورد و مانیتور، با مداد و کاغدش یادداشت می نویسه! واه واه چه امل!!

   اما طرف خبر نداشت که منم دارم توی دلم می خندم اونم قاه قاه! از ته دل!

   اما نه! من به اون بنده خدا نمی خندیدم که! خنده ی من از سر خوشحالی بود! خوشحالی از این که من گرفتار نیستم! من معتاد نیستم!

   اعتیادی هم اگر هست فقط به تبیانه و بس!!

  

   می بینی روزگار؟ می بینی؟

   می بینی منم بالاخره تسلیم شدم؟! می بینی دوام نیوردم؟!

 

   آهای جماعتی که شاید روزی در دل خندیده باشید به امل بودنم، و یا شاید هم حسرت خورده باشید به رها بودنم!!

   جزء هر گروه هستید (یا نیستید) حالا بیایید و ببینید که من هم بالاخره گرفتار شدم...   

 

 

   پ.ن 1: یکی نیست به من بگه حالا دم عیدی با این همه کار و گرفتاری، مراسم افتتاحیه ت چی بود دیگه؟!

   پ.ن 2: این اولین نخ سیگارمه!! از دستم بگیریدش! تشویقم نکنید!

   پ.ن 3: خداییش اگر ظرفیت داشته باشیم اعتیادی هم در کار نیست!! پس اگر مطمئنید که من آدم با جنبه ای هستم، خوب، خواستید هم می تونید تشویقم کنید!!!

   پ.ن 4: هیچ چیز جای قلم و کاغذ رو نمی گیره... فراموششون نکردید که؟! اگر خدای نکرده باهاشون غریبه شدید هم تا دیر نشده دوباره برید آشتی کنید... لذت عمیقی داره که آدم دست در دست قلمش بره به دیدن کاغذ... انگشتانی که تا حالا فقط و فقط به کیبورد خوردن این لذت رو درک نمی کنن...   

 

 

 


[ پنج شنبه 87/12/22 ] [ 1:4 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 48
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 202934