تحلیل آمار سایت و وبلاگ آذر 90 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

صبح یکی از دوستان دوره ی کارشناسیم یه اس ام اس زد...

کوتاه...
ساده...
دردناک...

«سلام بچه ها، خوبین؟ متأسفانه نسرین 4 روز پیش تصادف کرده و توی کماست. مطمئنم به دعای همه ی ما نیاز داره. براش خیلی دعا کنید و به همه خبر بدین.»

نسرین یکی دیگه از دوستای اون دوران ه...
یه دختر فوق العاده باهوش، یه شخصیت خیلی خاص!
با روحیاتی بسیار لطیف و شاعرانه و عارفانه...
یه ایرانی و یه مسلمون واقعی و به تمام معنا...
به طرز تحسین برانگیزی «آزادگی» توی وجودش موج می زنه... طوری که شبیهش رو اگر هم تا حالا دیده باشم خیلی نادر بوده...

هنوز یه سال نمی شه که از کارشناسی ارشد زیان شناسی هم فارغ التحصیل شده...

با چند تا از دوستام که در تماس بودم، همه مثل من توی شوک بودن...

خاطرات اون زمان جلوی چشمامونه و هراسی دردناک که نکنه...
:|

وای نه! خدایا شفاش بده!
:"(

برای سلامتی گلی به نام نسرین دعا کنید...


اللهم اشف کل مریض

--------

بعدنوشت:

بالاخره اومدم اهواز و روز چهارشنبه با یکی از دوستام رفتیم بیمارستان.
البته خودش که توی آی سی یوست و ملاقات نداره :(
اما با خانواده ش صحبت کردیم، می گفتن حالش همون طوره و تفاوتی نکرده. البته توی این مدت یه بار درجه ی هوشیاریش از 8 رسیده به 10، اما بعد دوباره شده 8. چهارشنبه خانواده ش گفتن انگار دوباره شده 10.
می گفتن دکترا امیدوارن و منتظرن که ان شاءالله به زودی به هوش بیاد، اما اصلاً معلوم نیست کی..
حدود دو هفته پیش، پیش بینی به هوش اومدن کامل ظرف دو هفته رو کرده بودن، اما دو هفته هم تموم شد و هنوز...

لطفاً همچنان دعاش کنید...
از ابراز لطف و محبتی که توی نظراتتون داشتید هم صمیمانه تشکر می کنم و همچنان ملتمس دعاهای قشنگتون هستم.

راستی، چهارشنبه فهمیدم که نسرین از اول مهرماه توی دانشگاه چمران مشغول به تدریس شده بوده...
البته خب با مدرک فوق لیسانس طبیعتاً هنوز حق التدریسی بوده، اما به هر حال قدم گذاشته بوده در راهی که لیاقتش رو داره...
دعا کنید زودی خوب بشه و برگرده به آغوش خانواده ش.. برگرده به جمع دوستانش.. برگرده به محیط دانشگاه..

دلم خیلی گرفته...


[ چهارشنبه 90/9/2 ] [ 3:51 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 51
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 202937