• وبلاگ : ترجمه ي زندگي
  • يادداشت : حرف هاي تيکه تيکه!
  • نظرات : 25 خصوصي ، 143 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + آلبالو 
    کجايي؟

    باميه درس کردم دستم سوخت
    پاسخ

    همين جام :)

    بابا کدبانووووووووو!
    بانو روان کجايي که ببيني معاونت :دي داره پله هاي ترقي رو شيش تا شيش تا بالا مي ره! :))

    يه شعري بود بچه که بودم نمي دونم مامان بزرگم مي خوند، يا مامان از قول مامان بزرگ مي خوند، يا اصن عمه م مي خوند (يادم نيس کي مي خوند! :پيييي)، خلاصه يکي مي خوند ديگه! :))))))
    بعد يادمه يه بار ديگه م گفته بودي براي نون هاي مامانت، مرحله ي فر معمولاً دستت مي سوزه، امروزم که سوخت دستت، خلاصه ياد اين شعر افتادم که زمان بچگي وقتي حين کدبانوگري! دستم مي سوخت نمي دونم کي مي خوند:

    دختر دختري کرده
    آردارا رو خمير کرده
    ازبس کلوچه پخته
    دستا خپلش سوخته!
    :دييييييييييي
    خخخخخخخخ!

    حالا دستاتم خپل! نيست که، شعرو خراب کردي اصن! :پي
    (نامرده هرکي فکر کنه دستاي خودم خيلي شاهه حالا :پي)

    خسته نباشي بانوي من :)