تحلیل آمار سایت و وبلاگ پستی طولانی بعد از مدت ها! :)) - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم

 

سلام

 

-----------------

 

(1)

خوبید؟ تبسم

 

(2)

راستش می خواستم برای روز مادر آپ کنم، که نشد..

خیلی زشته که با این همه تأخیر تبریک بگم؟

 

با تأخیر، میلاد حضرت فاطمه سلام الله علیها مبارک تبسم

و باز هم با تأخیر، روز مادر رو به همه ی مامانای گل، به خصوص مامان عزییییییییز خودم تبریک می گم دوست داشتن

 

اینا هم کیک های روز مادرمون (که البته تا الآن خب دیگه اثری از آثارشون باقی نیست پوزخند)

 

 

ایشون کیک گردویی هستن

 

(ایش، اومدم تور پلاستیکی رو از روش بردارم یهو پودرقندهاش پخش شد! گریه‌آور)

 

 

ایشون هم کیک سیب (دارچینی)

 

 

 

اینم هردوش با هم

 

 

 

نوش جونمون پوزخند چشمک

 

 

(3)

امروز داشتم می رفتم جایی، بعد توی خیابونمون یه صحنه ی بامزه و درعین حال ناراحت کننده دیدم.

یه شرکتی هست توی خیابونمون، بعد این در واقع یه خونه ی مسکونی بوده که شرکتش کردن. این خونه هه دم درش (توی حیاط) یه اتاقک انباری مانند داره.

صبح که رد می شدم یه بلوک مشبک که توی دیوار این خونه (سمت خیابون) هستش و در واقع حکم هواکش داره برای این اتاقک ه توجهم رو جلب کرد: دیدم از توی این بلوک ه سر یه گربه اومده بیرون! پوزخند

با این که علاقه ای به گربه ندارم، اما خیلی بامزه بود! گربه هه هی یه مدل بامزه ای زبون درمیاورد شوخی زبونش کوچولو و قررررمز، خلاصه بامزه بود.

اما یهو متوجه شدم که این گربه ی بخت برگشته سرش اون تو، بین شبکه های بلوک، گیر کرده! :|

ینی بدنش داخل اتاقک بود، سرش توی خیابون!

دیگه نمی دونم چه طوری سرش رو اورده بوده بیرون که دیگه نمی تونست برش گردونه.

می خواستم مث توی این فیلما بگم آقا یکی آتش نشانی خبر کنه پوزخند اما خب حضار خودشون داشتن کمک می کردن!

یکی دو تا آقا و یه خانوم و یه بچه اونجا بودن، که آقاهه می خواست سعی کنه کمکش کنه سرش از اون داخل رد بشه. اول گربه هه رو پیشتشپوزخند کرد که مثلاً بترسه و شاید این طوری بتونه خودش رو نجات بده، که نشد! دیگه منم دلم یه جوری شده بود از دیدن اون صحنه، به خصوص که می ترسیدم بخواد با دستش وارد عمل بشه و صورت گربه رو هل بدهترسیدم و من از فکرشم چندشم می شد! دیگه محل رو ترک کردم.

یه کم که دور شدم پشیمون شدم چرا عکس نگرفتم ازش شوخی

خلاصه رفتم و یکی دو ساعت بعدش که برگشتم، دیدم یه قسمت از اون بلوک مشبک (مرز بین دو تا شبکه) رو شکستن تا جا باز بشه. و خب گربه هه نبودش؛ درش اورده بودن.

یه مقدارم موی گربه روی بلوک مذکور دیده می شد! تهوع‌آور

 

 

(4)

نمی دونم یادتونه یا نه، این که یه بار که از گلدونای نورگیرمون گفته بودم، درباره ی پیچکی هم گفته بودم که هنوز کوچیک بود و من می خواستم اگر تا عید پرتر شد، بذارمش لب پنجره.

خب بعد دیدیم لب پنجره عرضش کمه و گلدون ه درست جا نمی گیره، دیگه بی خیالش شدیم.

تا این که دو سه روز پیش تصمیم گرفتیم از اون میله های بالا با طناب آویزونش کنیم طوری که قرینه ی اون یکی پیچک ه بشه، بعدشم روی یه طناب دیگه شاخه های این دو تا گلدون پیچک رو بپیچونیم و مدل بدیم.

خلاصه، این گلدون کوچیکه رو که آویزون کردیم متوجه یه چیز جالب شدیم!

ما همش دیده بودیم که این گلدونه پرپشت شده، اما شاخه هاش زیاد بلند نشدن. ولی وقتی آویزونش کردیم، دیدیم شاخه هاش تو هم پیچ خوردن؛ پیچشون رو که باز کردیم، دیدیم همش 4-5 تا شاخه بیشتر نیستاااا (فکر می کردیم بیشتر باشن)، اما بلننننند! ینی از شاخه های اون پیچک بزرگه که خیلی وقته گلدونش رو آویزون کردیم هم بلندتر شده بودن! 

نگو این بیچاره چون پایین بوده (البته از زمین یه 30 سانتی فاصله داشته)، شاخه هاش نتونستن آزاد بشن و تو هم پیچ خوردن و ما تا حالا فکر می کردیم این رشد زیادی نداشته!

 

برداشت روانشناسانه ای که اون لحظه به ذهنم رسید شوخی :

اگر به کسی فرصت و فضای مناسب برای رشد داده نشه، اون بیچاره توی خودش فرو می ره و نمی تونه خودش رو نشون بده، در حالی که ممکنه استعدادش از بقیه خیلی هم بیشتر و بهتر باشه!

 

 

(5)

واااااااااااااااای خدا! آدم تولد دوستی مثل لاله رو یادش بره تبریک بگه؟! واقعاً زشته! :|

از دو سه هفته قبلش یادم بودااااا! اما الآن وارد پنجم اردیبهشت شدیم و من ِ بووووووووق هنوز تولدش که 31 فروردین بود رو تبریک نگفتم :|

 

ضایعی قضیه این جاست که من روز 31 فروردین بهش اس زدم و روز مادر رو تبریک گفتمااااااا، اونوخ تولدش رو حواسم نبود :(

 

ولی اون حتی امسال با حال داغونش به خاطر بچه ش (هنوز خوب نشده :( دعاش کنید..)، تولد من رو یادش نرفته بوداااا..

هوم :(

 

 

(6)

با تشکر از دوستان دیگه ای که توی وب هاشون درخصوص تبلیغ مزخرف کیک شیرین نوین ابراز انزجار کرده بودنپوزخند در ادامه باید بگم که ای خدااااااااا! تبلیغ جدیدش چقد بدترهههههه!

اولش چند تا بچه ی لوس میان تشکر می کنن از این که مردم از شعر شاد تبلیغ قبلی ه چقده خوششون اومده بوده (همون تبلیغ ضایع ه)!!!!!، بعدش باز همون بچه ها می یان یه خلاصه ای از شعر جدیدی که قراره خونده بشه رو می گن، بعد اون چند نفر می یان شعرشون رو می خونن، بعد دوباره بچه ها میان یه کم جیرجیر می کنن پوزخند، بعد تموم می شه!

 

شعری که توی عید می خوندن درباره ی عید و فروردین بود؛ حالا توی این یکی از همه ی ماه های سال نام برده می شه، و این یعنی می خوان تا آخر سال همین رو پخشش کنن لابد! گریه‌آور گیج شدم

 


[ جمعه 93/2/5 ] [ 3:33 صبح ] [ گویای خاموش ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 51
بازدید دیروز: 108
کل بازدیدها: 202937