سلام
اولا که بايد جاي عکس رو با پ.ن.1 عوض کنيد! :->
دوما که بايد خودتون اون سکون رو از بين ببريد و از اين قبيل صحبت ها و نصيحت هااا :دييي
و اونجا که گفيتد ميترسيدين دوربين باشه و اينااا
من يه خاطره بگم؟ شايد قبلا گفته باشم ولي بازم ميگم.
اون زمونااا که جوان بوديم و جاهل.. يک روز با دوستان قرار گذاشتيم که بعداز کلاس بريم قائمشهر براي گردش و تفريح.
از قضا اون روز خانواده ما رو احضار کرده بودن که بريم جايي. منم کلاس و دانشگاه رو بهانه کردم که نميتونم بيام.
خلاصه رفتيم گردش و اينااا.. که ناگهان گزارشگر شبکه تبرستان همراه با دوربين و يه بازيگر معروف استاني اومدن پيش منو يکي از دوستام که گزارش بگيرن. ما هم که جفتمون خجالتي بوديم کلي گفتيم مصاحبه نميکنيم تا دست از سر ما برداشتن. خانمونه هم اصرار داشت که اي بابا دو تا جوون دانشجو چرا مصاحبه نميکنيد و ...
شب اومدم خونه ديدم دارن گزارش پخش ميکنن از همون محلي که ما بوديم. شانس آورديم گزارش ما رو پخش نکردن :ديييي
آخه ميشد مثل قضيه شما. 2 تا جوون که دارن از مصاحبه کردن فرار ميکنن :دييي
عيبش اينجا بود که نتنها به خانواده نگفتم که کجا ميرم، بلکه گفتم که کلاس دارم :ديييي
چقدر دعا کردم که ما رو پخش نکن:->
اميدوارم تکراري نبوده باشه