وبلاگ :
ترجمه ي زندگي
يادداشت :
قطار مي رود آهسته روي ريل دلم.. (3)
نظرات :
9
خصوصي ،
36
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
رواني
من از قطار بيزاررررررررممممممممممممم
ميله محافظش خراب بود، تمام مدت اون بنده رو گرفته بودم، اصلنم خوابم نميبره!!! همون دو بار که سوار شدم فهميدم به درد قطار نميخورم، هواپيما بهتره :))
پاسخ
خب پس اصن با هم تفاهم نداريم! p;)))
بي خيال بابا، محافظ و اينا برا چي؟ :))))
به شخصه هروقت يه مدت سوار قطار نشم دلم براش تنگ مي شه. اما خب آره، هواپيما هم خوبي هاي خودش رو داره، به خصوص سرعت و راحتيش (و به خصوص اگه پله برقي فرودگاهش سنسور داشته باشه! :پي)
اما قطار هم به نظرم سختي نداره.. يني من اسم اين نوع تجربه ها رو سختي نمي ذارم.. به خصوص که با همسفرا بيش از نصف روز با هم هستيم و ارتباط نزديک تري مي تونيم با آدما برقرار کنيم و اينم مي شه يه جور کسب تجربه، يه جور شناخت از آدما.. (البته اين توي مسافرت هاي خانوادگي چندان صدق نمي کنه).
من هميشه اشتياق (و گاهيم يه کم نگراني) دارم که ببينم اين سري با کيا همسفر مي شم، چه طور آدمايي هستن و اينا.
خاطره ي بعضي سفرهاي سال هاي قبل و شخصيت بعضي آدم هاش (خوب يا بد) هنوز که هنوزه توي ذهنم هست..
من اگه روانشناس يا جامعه شناس بودم، حتماً براي پايان نامه م در همين مورد و روي همين روابط آدم ها در سفرهاي قطاريم کار مي کردم! :)))