تحلیل آمار سایت و وبلاگ اردیبهشت 92 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

به نام خدای رحمن و رحیم

 

سلام

 

اوایل تابستون پارسال بود که تصمیم گرفتم شرح سفرهای قطاری م رو در قالب سفرنامه بنویسم؛ و دقیقاً از همون وقت شرایط جوری رقم خورد که دیگه فرصت سفر با قطار دست نداد! تا دیروز که بالاخره بعد از حدود ده ماه سفری قطاری داشتم..

 

شاید این پست مرتبط برای یادآوری لازم باشه:

 

قطار، می رود آهسته روی ِ ریل دلم...

 

 

---------------

 

گاهی سفر خیلی زود آغاز می شه..

گاهی بازیگران مهمان زندگی زودتر از انتظار وارد قصه می شن..

 

گاهی زندگی حتی در ایستگاه هم جریان داره...

 

به «ایستگاه» رسیده بودم...

 

از گیت کنترل بلیط که رد شدم، وارد سالن شلوغ شدم و صندلی خالی ای پیدا کردم و نشستم. یک ساعتی تا حرکت قطار مونده بود. در واقع از ترس این که مثل یکی دو بار دیگه توی ترافیک گیر کنم و لحظات آخر برسم، به خاطر این که هول و استرس ِ جاموندن نیفته به جونم یه مقدار زودتر حرکت کرده بودم. و خب این بار هیچ ترافیکی هم نبود و خیلی زود رسیدم.

برا خودم نشسته بودم که دیدم خانم مسنی داره به ترکی از یکی دو نفر سؤالاتی می پرسه، که خب هیچ کدوم هم زبانش رو بلد نبودن.

خانومه ناامید از اون دو نفر، روی صندلی کناری من نشست و چند دقیقه ای ساکت بود؛ بعد انگار که خواسته باشه دوباره شانسشو امتحان کنه بلکه پاسخی بشنوه، رو به من کرد و سؤالش رو به ترکی تکرار کرد. گفتم ببخشید متوجه نمی شم. بلیطش رو نشونم داد و چیزی گفت؛ از حالتش فهمیدم ساعت حرکتش رو می خواد بدونه. بلیطش رو نگاه کردم و گفتم: «پنج، ساعت پنج». (بعداً یادم اومد که انگار پنج به ترکی می شه بش (درست می گم؟)) به هر حال متوجه جوابم شد. دوباره سؤالی پرسید که معنی کلماتش رو نفهمیدم، اما معلوم بود داره می پرسه الآن ساعت چنده. گفتم: «چهار و نیم». بازم متوجه شد خداروشکر.

کمی بعد پاشد و رفت یه قسمت دیگه از اون سالن شلوغ و دیگه ندیدمش.

بلیطش برای عجب شیر بود؛ و خداروشکر تونسته بودم برای این خانم آذری زبان نقش مترجم رو بازی کنم، هرچند زبانش رو بلد نبودم.

 

کمی بعد یک خانم و دختر 7-8 سالش سر رسیدن؛ خانمه نشست روی صندلی کناری من، و دخترکوچولو که جایی نداشت سرپا ایستاد. اگرچه به حدی پرجنب و جوش به نظر می رسید که اگر جایی هم بود بعید می دونم می تونست روی صندلی بند بشه. دخترک ریزنقش به طرز بامزه ای چادر مشکی پوشیده بود و روسری ای با رنگ شاد به سر داشت، با موهایی که نامرتب از جلوی روسری خودنمایی می کرد، و همین نامرتبی و بی تکلفی زیباییش رو چندبرابر کرده بود.

دقیقه ای نگذشت که دخترک شروع کرد:

_ مامان؟ پول بده برم از بوفه یه چیزی بخرم.

و مادر جواب رد داد.

دخترک باز هم اصرار کرد و مادر باز امتناع ورزید و چیزی گفت که متوجه نشدم، اما از پاسخ دختر فهمیدم که مادر بهش گفته پول ندارم. آخه دختر گفت: «خودم دیدم از عابر پول گرفتی!»

مادر باز هم جواب رد داد و انگار حرف دخترک رو تکذیب کرد، و دخترک همچنان اصرار می کرد که خودم دیدم از عابر پول گرفتی!

مادر آروم حرف می زد؛ انگار این همه «نه» گفتن برای خودش هم سخت بود..

دلم می خواست به خودم بقبولونم که مادر فقط داره در برابر بهانه گیری های بی مورد کودکش ایستادگی می کنه.. اما این «نه» گفتن ها حالتش فرق داشت...

با همون صدای آروم که من باز هم درست نشنیدم انگار به دخترک گفت: «عابربانک خرابه.»

و دختر دوان دوان سمت دستگاه خودپردازی که چند متر اون طرف تر بود رفت و بلافاصله برگشت و گفت: «نه درسته! چراغش روشنه!»

مادر با صدایی آروم انگار گفت: «خرابه، چراغش روشن مونده و خاموش نمی شه..»

و دختر دوباره دوان دوان سمت خودپرداز رفت و سریع برگشت و گفت: «نه درسته! نوشته اسکناس!»

مادر: «دیگه چی نوشته؟»

دختر (با این مضمون): «بقیه ش رو نفهمیدم، نوشته ش رد شد.»

 

و مادر این طوری بحث رو عوض کرده بود...

مادری که از ظاهرش مشخص بود وضع مالی خوبی نداره؛ از اون هایی که خداروشکر دست احتیاج به سمت کسی دراز نمی کنن، اما باید حساب ریال به ریال پولشون رو داشته باشن تا درنمونن، یا به عبارتی کمتر درمونده بشن...

 

دو سه دقیقه بعد دوباره دخترک اصرارش رو از سر گرفت: «من می خوام تو قطار یه چیزی بخورم.. من که هی گفتم از خونه یه چیزی بردار!»

و مادری که یا پاسخی نداشت و یا من نشنیدم..

 

کمی بعد.. مادر: «برو بپرس چیپس کوچیک چنده..»

و دخترک از بین جمعیت گذشته و به سرعت برق خودش رو به بوفه رسونده بود؛ چند ثانیه بعد برگشت که: «کوچیک نداره، فقط بزرگه.»

و مادر باز هم یه جوری از زیر خرید چیپس بزرگ در رفت..

دخترک بدون این که چیزی بگه دوباره یه سری به خودپرداز زد تا از سالم بودنش مطمئن بشه.. و برگشت اما دیگه چیزی درباره ی دستگاه نگفت.

ولی دوباره شروع کرد به خواهش از مادر..

مادر (باز هم با همان صدای آروم که به سختی فقط مضمون کلامش رو فهمیدم): «بذار از تو قطار برات می خرم..»

دختر: «آره خیلیم می گیری! ..... (اسم جایی رو اورد که متوجه نشدم) هم گفتی تو راه آهن می گیری!»

انگار مادر گفت پولارو لازم داریم، که دختر گفت: «بلیط که خریدیم، دیگه چیزی نمی خوایم!»

و مادر همچنان با صدایی آروم اما جدی از خرید چیزی برای دخترش سرباز می زد.. جدیتی که حس می کردم پشتش دنیایی از غصه و درد و درموندگی نهفته س..

 

نمی دونستم دلم برای مادر بسوزه یا اون دخترک خوشگل و دوست داشتنی...

بدجوری دلم آشوب شده بود..

هیچ کاری نمی تونستم بکنم؛ هرکاری می کردم مادر بهش برمی خورد، و حق هم داشت..

 

این چک و چونه زدن ها چند دقیقه ی دیگه ای هم ادامه داشت.

تا این که شنیدم انگار داشتن در مورد یه مدل بسته ی شانسی حرف می زدن که بخرن یا نه..

مادر که انگار دیگه تسلیم شده بود، اسکناسی ده هزار تومنی از کیفش دراورد و گفت: «باقیشو بیاریا! اولم ازش بپرس توش چیه بعد بگیر! بپرسیا!»

دخترک با شادی دوان دوان سمت بوفه رفت، و سریع برگشت و گفت: «آقاهه می گه اگه می دونستم توش چیه که خودم برش می داشتم!»

مادر: «خب برو بخر..»

و دخترک دوباره به سمت بوفه دوید و کمی بعد با بسته ای شانسی (از اینایی که شبیه مدادن) برگشت و باقی پول رو که بخش زیادی از ده هزارتومنی رو شامل می شد به دست مادرش داد.

مادر بسته رو گرفت دستش و یه نگاهی انداخت، و گفت: «این که گوشه ش پاره س! برو بگو یه سالمشو بهت بده! که بعداً بتونی یه چیزی توش بذاری...»

 

دیگه داشت گریه م می گرفت..

 

و دخترک حرف گوش کن، سریع رفت و بسته ی اولی رو با یه بسته ی سالم عوض کرد.

 

مادر به دخترش کمک کرد و بسته رو براش باز کرد.

زیرچشمی داشتم نگاهشون می کردم..

اولین چیزی که از توش دراومد یه خط کش بود.

 

 

بلندگو اعلام کرد که مسافران اهواز از خط 9 سوار بشن..

و من به خاطر این که بین جمعیت گیر نکنم، سریع پاشدم و صندلی رو ترک کردم و به سمت خط 9 رفتم، و شنیدم که دخترک با شادی داشت درباره ی پاک کن و چیزهای دیگه ای که توی بسته بود با مادرش حرف می زد...

 

صدای دخترک بین همهمه ی جمعیت گم شد..

 

و مسافر با خودش فکر می کرد: «چه خوب شد تا اونجا بودم مادر نرم شد و شادی بچه رو دیدم...»

اگرچه شادی ای که...

 

***

اگر حوصله ی ادامه ش رو دارید کلیک کنید...

[ جمعه 92/2/27 ] [ 12:47 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

 

سلام

 

----------

 

1)

وارد که شدم، یهو دیدم دم در ورودی خونه جسد یه سوسک افتاده! :| ترسیدم

مدت ها بود که اینجا سوسک ندیده بودم.. اما این سوسک مرده باعث شد دیگه همش بترسم که نکنه یه وقت سوسک ببینم! :|

 

 

2)

همیشه گفته م، من از اونایی هستم که اگه از یک یا چند تا آهنگ خوشم بیاد، این قدری گوششون می دم که دیگه شورشو درمیارم! :))

این مدت هم گیر دادم به یه آلبوم کامل یه بنده خدایی.

بعد خلاصه چند روزی می شد که همش گوشش می دادم، به خصوص چند تا آهنگش رو که بیشتر دوست دارم.
منتها خب چون همش دور و برم آدم بود، فقط گوش می دادم و فوقش یه جاهاییش هنرمندانه و با احساس(!) سر تکون می دادم پوزخند

دیروز خب اینجا تنها بودم، دیگه با خیال راحت زده بودم زیر آواز و باهاش می خوندم و بلند بلند چهچه می زدم! پوزخند شوخی

فکر کنم 7-8 تا آهنگشو که با هم خوندیم (من و خواننده هه :دی)، یهو دیدم وااااااااای! چقد گرسنم شد! وااااای

 

خلاصه اونجا بود که پی بردم چقد خوانندگی سخته! چشمک

همون سر تکون دادن به صرفه تره! بلبلبلو

 

 

3)

حرف زیاد داریم اما؛

ما همه کارگریم

از کوره اگر در برویم

آجر می شود نانمان!

 

حسن آذری

 

 

(4)

شب آرزوها...

ای خدا..

چی بگم..

اینجا هیچی نمی گم، فقط خودم و خودت..

اگرچه آرزوهام فقط برای خودم که نیستن.. اما بهتره که فقط به خودت بگم..

 

برای حاجات همه ی عزیزان یک آمین از ته دل می گم...

الهی.. حول حالنا الی احسن الحال...

 

الهی آمین!

 


[ یکشنبه 92/2/22 ] [ 4:58 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

 

سلام

 

---------

 

 

 

من ایستاده ام و جاده هر روز می رود..

دلم رفتن می خواهد؛ چه کنم که پایبند زمینم...

 

ایستاده ام.. تک و تنها.. و تو هر لحظه می روی...

 

دستم را که نمی گیری..

لااقل دستی تکان بده برای مسافر خسته و پربسته ای که هر روز و هر لحظه رفتنت را آه می کشد..

 

 

بعدنوشت!

[ سه شنبه 92/2/17 ] [ 11:19 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

 

سلام

 

---------

 

 

------------

 

عیدتون مبارک؛ روز مادر هم به همه ی مامانای گل مبارک مؤدب

 

 

همیشه گفتیم و باز هم می گیم و همچنان دست از توسل بر نمی داریم.. این که..

 

کاش امروز دیگه عیدیمونو بگیریم..

عیدی ای نه در ابعاد کوچیک خودمون، که درخور صاحب این روز تبسم


[ چهارشنبه 92/2/11 ] [ 6:22 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]
[ سه شنبه 92/2/10 ] [ 7:0 عصر ] [ گویای خاموش ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 27
بازدید دیروز: 51
کل بازدیدها: 195713