تحلیل آمار سایت و وبلاگ آبان 91 - ترجمه ی زندگی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترجمه ی زندگی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

------------

 

چه کسی می‌داند که تو در پیله‌ی تنهایی خود تنهایی؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟! . . .


ادامه مطلب...

[ سه شنبه 91/8/23 ] [ 2:8 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

-----------

الو؟!

خدا؟!

صدا می رسه؟!

...

 

-----------

پ.ن.
هر بار کسی یاد آن دوران را مرور می‌کند و این‌که تو که بودی...
هزار بار می‌شکنم.. هزار تکه می‌شوم و هر تکه‌ام تو را فریاد می‌زند!

آن‌قدر تکه‌ها تکه‌تر شدند که دیگر جز ذراتی ناچیز باقی نمانده...
تو اما آن استوارترینی که ذرات بی‌مقدار وجودم برای همیشه به پابوسی‌ات مباهات می‌کنند...

برخیز و چشمانم را فرش راهت ببین...


[ پنج شنبه 91/8/11 ] [ 2:34 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

------------

یادم می‌یاد تولد 18 سالگیم رو...

احساس خیلی خاص و عجیبی داشتم..
عمیقاً حس می کردم دارم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی می شم!

و خب شاید هم بشه گفت همین طوره..
واقعاً 18 سالگی مرزی‌ه بین دو مرحله ی متفاوت از زندگی...

و...

امروز، نهم آبان ماه، یکی از عزیزترین هام داره وارد مرحله ی جدیدی از زندگیش می شه!

خواهرزاده ی گلی که به‌خصوص چون نوه ی اول هم بود، با اومدنش حس و حال قشنگی به خانواده مون بخشید.. تبسم

و شاید بچه بودن ِ ما (خاله دایی‌هاش) هم مزید بر علت شد تا این حس قشنگ تر باشه!
(اینو گفتم که نگید خواهرزاده‌ش 18 سالشه پس لابد خودش n سالشه! پوزخند)

 

فاطمه جان، تولدت مبارک باشه خاله! دوست داشتن


 

ان‌شاءالله که همیشه دلت پر از یاد خدا باشه..
و در پناه خودش و زیر سایه ی خانواده ی خوبتچشمک همیشه شاد و خوشحالچشمک و قبراق باشی.

گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما

 

بازم یه عالمه تبریک! مؤدب

-----------

پ.ن.
عنوان پست، متن کارت تبریکی‌ه که خواهرم (اون یکی خاله) برای تولد 18 سالگیم بهم داد! تبسم


[ سه شنبه 91/8/9 ] [ 1:32 صبح ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]

 

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

---------------

یه گوشه برا خودم نشسته بودم و نسکافه مو می خوردم که توجهم رو به خودش جلب کرد...

با چنان غروری راه می رفت که انگار بالاتر از اون رو خدا نیافریده!

حس ناخوشایندی بهم دست داد اما سعی کردم اعتنا نکنم.. و سرم رو با گوشیم و با نسکافه ای که انتظار اندکی سردتر شدن می کشید گرم کردم..
اما مگه می شد به کل فراموشش کرد؟!

زیرچشمی نگاش می کردم و دیدم که با بی خیالی و بدون این که احساس مزاحمت بکنه رفت طرف دختر و پسری که داشتن حرف می زدن.
گفتم الآن دختره بدش میاد و یه چیزی بهش می گه.. اما احساس ناخوشایندم وقتی بیشتر شد که دیدم دختر باهاش شروع به خوش و بش کرد؛ و رو به پسر گفت: صبح کلی با هم بودیم..

کمی بعد دختر و پسر رو تنها گذاشت و دوباره شاهانه به راه افتاد و به هرجا سرکی کشید!

مشغول خوردن نسکافه ای که دیگه داغ نبود شده بودم که یهو دیدم داره می یاد طرفم!!

گفتم بی خیال.. شاید می خواد از این کنار بگذره..
که دیدم نه بابا! این یارو داره جدی جدی میاد طرفم!!
سعی کردم غیرمستقیم و تا حدی هم مستقیم بهش بفهمونم که بره اون سمت؛ اما به حدی مغرور و وقیح بود که اصلاً به روی مبارک هم نیاورد! یه کم چپ چپ نگاهم کرد و با سرعت اومد طرفم! یا خدا!! این دیوونه ست!!!!!!

دیدم الآنه که مجبور شم صدامو ببرم بالا و آبروریزی راه بیفته.. پس وسایلم و نسکافه رو برداشتم و با سرعت رفتم اون ور حیاط.. و روی صندلی ای جاخوش کردم.

از دور اما حواسم بهش بود.. و دیدم سمت دخترکان می رفت.. و دیدم که روزگار چه عوض شده... دخترانی که روزی هرچه هم بودند از چنین وقیحانی دوری می کردند، حالا بیا و ببین که چه طور با او خوش و بش می کردند و خنده سر می دادند...

ازبس توی فکرش بودم اصلاً نفهمیدم چی دارم می خورم..چند لحظه ای در افکار خودم غوطه ور بودم.. اما تا سر بلند کردم دیدم داره با سرعت می ره سمت دو دختر که روی صندلی ای آنسوتر نشسته بودند.. دخترک که حواسش به دوستش بود ناگهان متوجهش شد و ازجا پرید! و هیچ تحویلش نگرفت طوری که اون هم سرش رو انداخت پایین و به سمتی دیگر رفت.

و من اندکی دلخوش شدم به این که دیدم لااقل اون دخترها شبیه دخترانی هستند که می شناسم...

دو سه سانتی نسکافه ته لیوان مونده بود؛ خواستم یکی دو جرعه ی آخر رو سر بکشم که دیدم دوباره داره با سرعت میاد سمت من! انگار که از دفعه ی قبل دلخور بود!!
و من باز هم هراسان از این که باهاش درگیر نشم به سویی دیگر روانه شدم.. و مشغول همدردی با آن دو دختری که شرحشان رفت..

و همه ی فکر و ذکرم این شده بود که گربه هم گربه های قدیم!!! شوخی

-------------
پ.ن.1.
شاید هم باید گفت آدم هم آدم های قدیم!
ابهتی داشتن برای خودشان! :دی

پ.ن.2.
یه چیزی(!
پوزخند!) بود که هروقت می رفتم کتابخونه می دیدمش! طوری که در نظرم شده بود جزء لاینفک کتابخونه؛ چیزی مثل کتاب و میز و صندلی و حتی در و دیوار کتابخونه، که اگر نباشند کتابخونه معنایی نداره!
امروز اما جایش خالی بود چشمک

پ.ن.3.
کمی فشار درس کمتر شد و گفتم یک بار هم که شده از نشنال لایبرری آپ بنمایم! مؤدب


[ پنج شنبه 91/8/4 ] [ 1:53 عصر ] [ گویای خاموش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در ترجمه به مشکلی که بر می خورم، آن قدر با کلمات دست و پنجه نرم می کنم تا سرانجام پیروز شوم. در ترجمه ی زندگی ام اما... نمی دانم... پیچیدگی متن زندگی متحیرم کرده... متنی آن قدر گویا که لحظه لحظه اش را حس می کنم، و آن قدر خاموش که پی بردن به معانیش بصیرتی می خواهد که ندارم... اما می دانم نباید تسلیم شد؛ باید «زندگی کرد» تا بتوان ترجمه اش نمود... باید به جایی رفت که حیات به معنای واقعی درش جریان دارد... پس به کوچه باغی از زندگی پناه می برم و از آرامشش، زیبایی اش و سادگیش مدد می گیرم، و «زندگی می کنم»؛ شاید روزی گوشه ای از این متن پیچیده را فهمیدم...
امکانات وب


بازدید امروز: 31
بازدید دیروز: 51
کل بازدیدها: 195717